تبلیغات
 هرزه گرد تنها - عروسی

عروسی تازه شروع شده بود.از ساعت 10 صبح ، گروه نوازنده اسباب و اثاثیه شان را داخل حیاط گذاشته بودند .ارگ زن گروه  جوانی حدودا بیست و دو سا له با موهای بلند مشغول تنظیم نتهای ارگش بود. كم كم دختر های جوان با لباسهای رنگارنگ دور تا دور حیاط جمع شدند و چشم به حركت دستهای ارگ نواز داشتند كه موسیقی را شروع كند .صدای ریتم تند موسبقی در فضای حیاط طنین انداخت .جوانها دست در دست هم دایره ای درست كردند و مشغول رقصیدن شدند.خواننده گروه میكروفن را جلوی دهانش گرفت .گلویی صاف كرد . خواند : ((وی وی وی وی بناز ... وی بناز ناز مكه ...))

**********************************

عروس زیر دست آرایشگر حوصله اش سر رفته بود.سه ساعت بود كه آرایشگر بند می انداخت ،كرم میمالید ، پودر میزد ، خط میكشید ، رنگ میكرد و بعد دوباره پاك میكرد. بعد مثل بچه ای كه از نقاشی اش ناراضی باشد دوباره شروع میكرد. حوصله آرایشگر هم سر رفته بود:(( ترشیده! این همه چاله چوله رو چطور صاف و صوف كنم؟ چقدر صورتش جوش داره! بیچاره داماد! چی بهش انداختن !)).چرت عروس یكهو پاره شد و با ناز و ادا پرسید:(( تموم نشد؟ پوستم داره میسوزه .))

بند انداز لبخندی زد و گفت :(( عزیزم داره تموم میشه.میخوام یه میك آپ برات بكنم كه تا آخر ماه عسلت پاك نشه .)) بعد یك قدم عقب رفت و طوری كه كه عروس بشنودبا تحسین گفت :(( وای خدایا !هزار ماشالله !))

عروس پرسید : (( چی شده ؟))

بند انداز گفت :(( تو عمرم عروسی به این خوشگلی آرایش نكردم!!)).

صورت عروس گل انداخت و زیر لب گفت:((همه اینو میگن ! ممنون !))

*****************************

فرهاد دیگر طاقت نگاه های تند و سرد دیگران را نداشت .سرش پایین بود و موزاییك های كف حیاط را نگاه میكرد . با نوك  پا در خیالش قلبی را روی كف حیاط رسم كرد.

خوب اینم تیری كه خورده وسط قلب .... اینم قطره های خون ... اینم یه ظرف كه خون دل توش جمع شده .حالا عكس دلبری رومیكشم كه میخواد از ظرف ، خون عاشقشو بخوره ...

-  هنوز عادتو ترك نكردی؟

= سایه نكن ! برو كنار دارم نقاشی میكشم. پا روی دلم نذار !

- بسه دیگه ! آبرومونو بردی همه دارن نگات میكنن.

باباش دستش را گرفت و به سمت خودش كشید.فرهاد نگاهش كرد.جلوی نور آفتاب ایستاده بود و تصویرش جلوی چشم ضد نور بود. فرهاد سرش گیج رفت و نشست.

-      فرهاد!

-         من خوبم .خوب خوب. فقط یك كم سرم گیج میره.

-         بیا برو تو اتاق یك كم دراز بكش .

پدر دست فرهاد را گرفت و داخل اتاق برد و گوشه ای دراز كرد. دختری با چادر رنگی  وارد اتاق شد.آنها را ندید .چادرش را باز كرد.لباس سبز بدن نمایی پوشیده بود.پدر سرفه كرد.دختر جیغ خفیفی كشید و با دستپاچگی گفت :

شما اینجا چكار میكنن؟ الان زنا میان این اتاق واسه لباس عوض كردن و ... ( بقیه حرفش را خوردو با اخم فرهاد و پدرش را نگاه كرد)

-         برن یه اتاق دیگه . فرهاد حالش خوب نیست.

-         خوب بره خونه .الانه كه عروسی شروع بشه .سرو صدا نمیذاره ....

-         حتما خانم خانما ! منتظر دستور جنابعالی بودیم.شما بفرمایین من درستش میكنم.

-         دختر زیر لب غرولند كنان اتاق را ترك كرد.

فرهاد به سقف نگاه كرد

-چنگگ! اینا به سقفشون چنگگ دارن!

پدر چشمهای فرهاد را بست .

-   بهش نگاه نكن .چنگك نیست .قلاب پنكه سقفیه .نگاش نكن .بخواب.

فرهاد بغض كرد.دست پدر را بوسید.

-         حس میكنم یه چنگك مث اون تو سینمه. داره دلمو از  حلقم میكشه بیرون.

-         بخواب . نگاش نكن .الان میریم خونه . مادرت كه كادو عروس رو داد میریم..... خدا لعنتش كنه!

**************************

داماد ، پك آخر را كه زد وافور را به دست اصغر داد.

-         بسمه دیگه .واسه امشب كافیه .فول فولم!

اصغر خندید

-         شاداماد !فول فولتم قشنگه ! عروس چقد قشنگه ایشالله مباركش كن! امشب كم نیاری آبرومونو ببری .یه سر دیگه بچسبونم؟

-         نه .میخوام برم سراغ عروس.چهار ساعته تو آرایشگاهه . فردا كه ببرمش خونه خودم نمیذارم ازین رنگ و روغنا بزنه .زن رو چه به آرایش.

-         یه كم ازین ادوكلن بزن بوی تریاك ازت نیاد.

-         بیاد ! فكر میكنی منم ازین زن ذ لیلام؟ اصلا دوس داری  خودم بهش بگم ؟

-         حالا امشب بهش نگو ضایعت كنه فردا شب بهش بگو! پا شو بریم دیر شد.

*************************     

یكی از دوستان داماد دو نفر مطرب را همراه خودش آورده بود.ماشین عروس كه دم در حیاط رسید ساز زن جلوی داماد را گرفت و آنقدر یك نفس ساز زد كه داماد خنده كنان هزاری سبزی را داخل لوله سازش چپاند. جمعیت داخل حیاط كل كشیدند و موزیك تند ارگ فضا را انباشت .رقص تند دختر ها در یك دایره بزرگ شروع شد.

*******************

چنگك ! قلاب ! یك بسته طناب زرد رنگ كه گوشه ای افتاده بود. فرهاد از جایش بلند شد و طناب را از     گوشه ای برداشت و حلقه اش كرد.در باز شد .دخترك 7 سالهای وارد اتاق شد.موهایی طلایی رنگی داشت و عروسك پارچه ای اش را محكم بغل كرده بود.با چشم های آبی اش به فرهاد نگاه كرد.

-         عمو .داری چكار میكنی ؟

-         دارم برای گوسفند عروسی یه طناب درست میكنم كه اینجا سرشو پخ پخ كنیم !

دختر خندید.

-         پخ پخ یعنی چی ؟

-         یعنی سرشو اینجا ببریم و بدیم مردم كبابش بكنن .

-         گناه داره حیونكی .سرشو نبر عمو .خوب ؟

-         نمیشه .عروسی بدون قربونی فایده نداره . شما هم برو پیش مامانت .الان نگرانت میشه.

 دخترك بیرون رفت.فرهاد طناب را به قلاب انداخت و محكم كرد .صندلی  را زیر طناب گذاشت و بالا رفت....

*************************

 

 

بعد التحریر:

خوب ! حتما باید تا آخر همه اش رو مینوشتم؟گمان نمیكنم .

قربانتان .سعید صادقی


نوشته شده در چهارشنبه 17 تیر 1388 توسط سعید صادقی | نظرات ()