تبلیغات
 هرزه گرد تنها - قیس

File:Glass of Water.JPG

همه چیز از دیروز ظهر شروع شد.پمپ آب مثل آدمی که دل پیچه سختی بگیرد به جان کندن افتاد(ررررررررتتتتتتتت تق تق تق تق رررررر تق تق!) اولین ترکش خرابی پمپ آب نصیب بابای قیس شد.سر ظهر تنگش گرفته و رفته بود دستشویی که بعد از یک ربع صدای فریادش گوش اهل خانه را کر کرد: (( این لوله که آب نداره! قیس! قیس ! بدو بیا)) قیس هول هولکی و با عجله آفتابه کهنه ای را که پدرش از درب دستشویی به بیرون پرت کرده بود برداشت و از آب داخل تانکر وسط حیاط پر کرد و از شکاف لای در دستشویی هل داد داخل اما... (( آآآآآخ سوختم!بی پدر .اگر دستم بهت نرسه شوف شوف!))چاره فقط فرار کردن به کوچه ای بود که زیر گرمای 50 درجه ظهر تابستان اهواز داشت آرام آرام مثل ماهی روی آتش‌می پخت. قیس به زحمت زیر چهار تاقی درب خانه ای سایه ای پیداکرد و نشست.گرما گلویش را به سختی فشار میداد و هوای دم کرده مثل کوه روی سینه اش سنگینی میکرد.انتهای کوچه چنان دور مینمود که در نظر سرابی از آب را پدید می آورد.با خودش فکر کرد.((پریای دریایی؟اونا توی این گرما .....زیر این هرم آفتاب میپزن و پولکای سفید و نقره ای شون خشک میشه به تن نرم و نازکشون...پری بدون آب نمیتونه زندگی کنه....آدم بدون محبت!)) از جمله ای که ساخته بود خوشش آمد و چند بار جمله را مثل آبنبات شیرینی زیر لب مزه مزه کرد.سر به دیوار داغ از گرما گذاشت و چشمهایش را بست.((بذار کله ام ازاین گرما منگ منگ بشه.مخم بپزه و خشک و پوک بشه.اصلا مخ میخوام چکار؟ مگر همیشه بابام بهم نمیگه {پسر! تو کله تو بجزخاک اره هیچ چی نیست!} خاک اره! باباش نجار بود و همیشه بوی چسب چوب و خاک اره میداد . چشمهایش بسته بود اما گوشهایش می شنید.صدای باز شدن درب خانه ای که در سایه اش نشسته بودو بعد از لحظه ای دوباره در بسته شد.اما چند دقیقه بعد دوباره صدای باز شدن درب آمد و صدای شر شر ریزش آب شنید.با خودش فکر کرد((سراب به این نزدیکی؟ سراب که صدا نداره؟!)) ...((بیا آب بخور!)) .چشمهایش را باز کرد.لیلا بود .دختر همسایه که بالای سرش با یک لیوان آب ایستاده بود و لیوان را به طرفش دراز کرده و مثل مجسمه ای از زیبایی بی حرکت مانده بود.لیوان در پرتو آفتاب تابستان میدرخشید و باریکه ای از نوررنگارنگ بر روی دستهای سفید لیلا انداخته بود که بازی میکرد و روی پوست میدوید .انگار میخواست بر سطح سفید دست بوسه بزند. لیلا تکرارکرد: ((بیا.آب بخور)) قیس لیوان را با لرزشی در دست گرفت و آب را با ولع نوشید.اما چشم از لیلا بر نمیگرفت.لباس یکسره سبز و آبی رنگی پوشیده بودو روسری آبی به سر داشت. چشم های آبی .صورت سفید و گرد مهتابی با دو حلقه موی سیاه که از دو طرف بناگوش آویزان بود و در هوا تاب میخورد....((میخوری ؟))  قیس با سر جواب مثبت داد .دوباره لیوان آب از پارچ آبی که به دست لیلا بود پر شد و باز درخشش نور برروی دستهای لیلا...قیس دلش میخواست که گرفتن لیوان را به تاخیر بیاندازد تا درخشش نور و دستها را ببیند.اما صدایی از داخل خانه لیلا را صدا کرد وقیس  مجبور شد زودتر لیوان را پس بدهد .لیلا به خانه رفت و دررا پشت سر ش بست .قیس زیر لب گفت :(( س..لام!)) اما صدایش آنقدر گرفته و ضعیف بود که حتی خودش هم صدای خود را نشنید. با خودش گفت :(( چطور میتونم بهش بگم؟با این صدایی که از بس نگفته دوستت دارم خراشیده و زنگ زده شده .مثل یه زندونی که سالهاتوی سلول انفرادی افتاده باشه و مدتهابجز با خودش با کس دیگه ای حرف نزده باشه، بعد از چند سال بیارنش بیرون و بخواد حرف بزنه....نمیتونه!فقط باید نگاه کنه.با چشایی که از فرط نگفتن غصه هایی که تو دلش روی هم تلمبار شده پر اشکه.نگاه میکنه و نمیتونه حرف بزنه.میخواد داد بزنه ونمیتونه.واسه همینه که فقط گریه میکنه)).چشمهایش را بست.شاید این هم یک سراب بود؟اما در سینه اش دردی احساس میکرد که تا به حال سابقه نداشت.زیر لب زمزمه کرد: ((پریای دریایی ....پریای دریایی بدون آب میمیرن ،آدما بدون محبت !)) صدای پمپ آب  خانه شان را از چند خانه بالاتر جایی که نشسته بود شنید. زیر لب خندید.((ممنون که خراب شدی!ممنون!))حالا بابا تا مدتی بایددشداشه بپوشه و بره سرکار! توی این گرما پماد سوختگی از کجا میشد گیر آورد؟

سعید صادقی/اهواز / اردیبهشت 88

 

بعدالتحریر :

1- حرف مرد یکیه! فقط و فقط لیلا!  مگه به نویسنده چند تا قهرمان قصه میتونه برای خودش داشته باشه؟

2- اهواز گرمه .کم کم باید موقع دستشویی رفتن مواظب خودم !؟ باشم.

3- اگر پول دستم بیاد یه دشداشه میخرم!

4- ما مخلص هر چی عربه هستیم!!

5- قربان همه عزیزان.سعید

 

 

 

 

 


نوشته شده در سه شنبه 8 اردیبهشت 1388 توسط سعید صادقی | نظرات ()


نمایش نظرات 1 تا 30