تبلیغات
 هرزه گرد تنها - پرواز

 

خوب ... سخته .واقعا سخته که بخوای اونقدر بالا بری .همیشه باید اول یه نگاه به آسمون داشته باشی و یه نگاه به دور و برت .هر چی دور و بر خودت گشتی و چرخیدی بسه.باید تصمیم خودتو بگیر ی.یا همه یا هیچ! اما ... نه صبرکن ! با این عجله نه .یه نگاه به دور و بر خودت بنداز.این راهیه که قبل از تو خیلیا رفتن و برنگشتن.نمونه اش همین رفیق قبلی تو.دیدی اونم چطور میخواست  همه چی رو بذاره و بره ؟ بعدش چی شد؟ مگه تا کجا میشه بالا رفت؟ اول حساب کن که حد تو تا چقدره . اگر کمی فکر کنی میبینی که الان اوضاع تو زیاد هم بد نیست. میتونی با این وضعی که داری مدتها زندگی کنی .بلند پروازی رو بذار کنار.قانع باش.یه کم منطقی فکر کن. خیلی ها هستن که آرزو دارن جای تو باشن. مگه برای زندگی چی لازم داری؟ یه سر پناه امن و راحت و بی دردسر.یه قوت لایموت که اونم همیشه به راهه .تا حالا شنیدی تو این دوره  زمونه کسی از گرسنگی بمیره؟ تو که با شانسی که آوردی  همیشه سیر سیری و تازه بیشتر از اونی که میتونی بخوری  داری. داری کم کم چاق میشی و به زور خودتو این طرف و اون طرف میکشی. ببین! حالا هی ناشکری کن! هی خیالای دورو دراز برای خودت بباف. هی آسمونو نگاه کن و بگو جای من اون بالاست.جای من اینجا نیست.باور کن.باور کن که جای تو همین جاست .

**********************************

نه ! من باور نمیکنم که من برای همین زندگی چند روزه ساخته شده باشم.خوردن و خوابیدن و مثل کرمهای لجن ته استخر توی هم وول خوردن... نه این راه زندگی من نیست.بر فرض که خورد و خوراکم خوب باشه و به راه ، زندگی که همش این نیست.آخرش چی؟ من دیگه خسته شدم.من دیگه نمیتونم تو یه دایره بسته دور خودم بچرخم و بچرخم تا پیر بشم و از پا بیفتم. من میرم.میرم و این تکرار بی فایده رو پشت سر میذارم.باید با تمام توانی که در وجودم هست  اونقدر بالا برم که کسی نتونه به من برسه.باید تا خود آسمون برم.تا جایی که به ستاره ها برسم .از موندن خسته شدم .باید رفت !

*************************************

ماهی قرمز تنگ بلور، تا جایی که باله های کوچکش توان داشت  به سمت بالا شنا کرد و به هوا پرید.وقتی از سطح آب راکد تنگ به بیرون می پرید قطرات شفاف آب از روی باله ها و بدنش سر خورد و به پایین ریخت. دهانش را چند بار باز و بسته کرد وهوا را با نهایت لذت به درون آبشش های خسته اش کشید. خنکای باد را روی تنش حس کرد.پولک هایش در تاریکی اتاق مثل جرقه های یک آتش کوچک لحظه ای درخشیدند و بر سطح آب منعکس شدند. از ته  دل فریاد کشید :((آزادی!)).

***************************************

چند روز بعد که صاحب منزل از سفر نوروزی به خانه برگشت ماهی قرمزکوچکش را داخل تنگ  بلور ندید. هر چه اطراف تنگ بلور را گشت اثری از ماهی نبود.پنجره اتاق باز بودو باد پرده های توری را تکان میداد . زیر لب گفت :(( حیوونکی ماهی کوچولو !حتما کار گربه بوده )) .

سعید صادقی/10 فروردین 88

 

 دو ماهی قرمز
درون تنگ بلور
و گوش پنجره کر
و چشم حادثه کور
سحر که دهکده روشن شد و چراغ رسید
کنار پنجره دیدند تنگ خالی بود
پرنده ها گفتند:
شبی نجیب تر از گربه های بازیگوش
در این حوالی بود.

عبدالجبار کاکائی

 


نوشته شده در سه شنبه 11 فروردین 1388 توسط سعید صادقی | نظرات ()