تبلیغات
 هرزه گرد تنها - دست انداز

جاده مانند ماری در طول دشت گسترده بود.ماشین ها از دور به مورچه هایی می مانستند كه روی تن سیاه این مار در حركتند.مرد نگاهی به روبرو كرد.ماشین در حال حركت انگار جاده را می بلعید .هر چند صد متر یك بار یك دست انداز باعث میشد ماشین مثل یك گهواره بالا وپایین برود.یك ساعت دیگربه مقصد میرسیدند.یك ساعت! مرد اندیشید :((گذشت زمان  همه چیز را حل خواهد كرد)).چشمهایش را بست....

***********************************************

تصادف در كسری از زمان رخ داد .شاید آن لحظه از زمان را از زمان عادی قیچی كرده بودند .همه چیز آهسته و در حال سكون با حركتی آهسته رخ داد.......جسد مرد را به سختی از لای آهن پاره های خودرو بیرون كشیدند.....بعد انگاردستی  زمان را تند كرد. خاكسپاری..  همسرش موقع به خاك سپردن مرد  چند بار بیهوش شد.قاب عكسش را با نواری مشكی روی قبر گذاشتند....سه هفته .چهلم .سالگرد...خانه خالی سوت و كور...اقوام به دیدن زن آمدند:((تو هنوز جوونی .این بچه ها باید پدر بالا سرشون باشه ...)) مراسم عروسی ....قاب عكس مرد را از روی تاقچه برداشتند.زن ،زیر چادر سفید قطره اشكی از گوشه چشم ریخت.((عزیزم گریه نكن.شگون نداره!)).عاقد پرسید:((...عروس خانم وكیلم ؟!)).........بعل.....

****************************************************

دست انداز بعدی .... ((آقا رسیدیم.بیدار شین)).مرد چشمهایش را باز كرد .نگاهی به همسرش كرد كه راحت خوابیده بود.تكانش داد.چشم هایش را باز كرد و اخم كرد.مرد گفت :(( رسیدیم)).زن گفت:(( خواب بدی دیدم))......

 

 

 (سعید صادقی)

 

 


نوشته شده در جمعه 16 اسفند 1387 توسط سعید صادقی | نظرات ()