تبلیغات
 هرزه گرد تنها - خواستن

جوان کارگر به سختی مشغول کار بود .درحین کار گاهی اوقات کمر راست می کرد و با پشت دست عرق پیشانی اش را پاک می کرد. ساختمانی که او در حا ل کار برای مالکش بود به روزهای پایانی ساخت نزدیک می شد و او در این فکر بود که از چند روز بعد دوباره بیکار میشود. در این حین ماشین آخرین مدل یکی از همسایه ها از راه رسید و جلوی درب ساختمان چند طبقه ایستاد.پیرمردی با موهایی سفید از ماشین پیاده شد و سلامی به جوان کرد و خواست به سمت درب پارکینگ برود اما وقتی با قیافه اخمو و ناراحت جوان کارگر روبرو شد مکثی کرد و به کنار جوان آمد :

-خسته نباشی جوون .

کارگر من و منی کرد و گفت : سلامت باشی عمو .ببخشید که ...

- اشکالی نداره .دیدم خیلی ناراحت و گرفته ای گفتم دلیلشو ازت بپرسم .

جوان آهی کشید و گفت : چی بگم حاجی؟ کارم داره اینجا تموم میشه و از چند روزدیگه بازم بیکار میشم .باز باید برم کنار میدون وایسم تا یکی از راه بیاد و با هزار منت منو واسه کار ببره ...اصلا نمی دونم چرا کار و بار این روزگار اینطوره ؟ یکی مث من باید شب تا صبح جون بکنه و خاک و خشت رو هم بذاره  یکی هم تو تمام عمرش سنگین تر از استکان چایی صبحونه اش چیزی بلند نکنه . شما که سنی ازت گذشته بگو چرا اینطوره ؟ چرا هر چی به درگاه خدا دعا می کنم شاید فرجی بشه و وضعم خوب بشه هیچ خبری نیست؟

پیرمرد لحظه ای ساکت ماند .بعد گویی نوری در درون وجودش روشن شد و انگار او نبود که سخن می گفت :

تا نگرید طفل کی نوشد لبن ؟

اگه دعاهای ما مستجاب نمیشه باید بدونیم که حتما با تمام وجود و از ته دلمون دعا نکردیم .اون طور که بچه با تمام وجودش سینه مادرش رو می خواد و براش گریه می کنه .هر قدر هم مادرش بهش بی اعتنایی کنه اونقدر گریه میکنه تا به مقصود دلش برسه . ما مگه از اون بچه کمتریم؟

میگن بچه وقتی به دنیا میاد همه چیزو میدونه و  بعد فراموش میکنه و هر چی تو زندگی بعدی یاد میگیره  یادآوری چیزهاییه که میدونسته .اون میدونه که اگر چیزی میخواد باید با تمام وجود بخواد .

پس ما هم باید اینطور باشیم.اشکال از اون بالا نیست .اشکال از ماست که درست خواستن رو بلد نیستیم.....

جوان هاج و واج به حرفهای پیرمرد گوش کردو نوری در دلش تابید.

**********

سالها بعد کارگرکه عمری از او گذشته بود جلوی درب پارکینگ منزلش این کلمات را برای کارگر جوانی که هاج واج مبهوت حرفهای او شده بود بیان می کرد .

وقتی حرفهای پیرمرد تمام شد به گرمی با کارگر جوان دست داد و از او خداحافظی کرد.

 

 

 


نوشته شده در پنجشنبه 7 دی 1391 توسط سعید صادقی | نظرات ()