تبلیغات
 هرزه گرد تنها - سفر سنگ

سفر سنگ

خیلی ها فکرمیکنند یک سنگ فقط یک سنگ است و دیگر هیچ . یک جسم بی جان که نه از خودش اختیاری دارد و نه می تواند کاری انجام دهد . اما همه اینطور فکر نمی کنند...

*************

کامیون حامل شن و ماسه داشت از خیابان 7 دی می گذشت که چرخ عقبش داخل چاله ای افتاد و چرت راننده را پاره کرد .ماشین تکان محکمی خورد و مقداری از شن و ماسه ای که داخل اتاق بار بود به روی آسفالت خیابان ریخت .راننده زیر لب ناسزایی نثار ارواح کسی که آن چاله راکنده بود فرستاد و پا یش را محکم روی پدال گاز فشار داد .چرخها کمی درجا چرخیدند و تکه سنگی را که از بالای بار ماسه افتاده بود به سمت درب پارکینگ یک مجتمع مسکونی پرتاب کردند .سنگ به دیوار آجری خورد و کنار درب پارکینگ روی زمین افتاد.

***************

واقعا دردم گرفت! حالا شانس آوردم به درب فلزی پارکینگ نخوردم وگرنه هزار تکه می شدم..

*****************

ساعتی گذشت. باد گرمی در خیابان می وزید و شاخه های درختان را تکان می داد .پاییز بود.پنجره ها و درب خانه ها با وزش باد بازو بسته می شدند . صدای پایی از داخل پارکینگ مجتمع مسکونی به گوش رسید: تق تق تق تق تق تق .......

دو لنگه درب پارکینگ باز شد .اما وزش باد دوباره یک لنگه در را بست. ..تق تق تق تق تق تق ...صدای پا نزدیکتر شد.صدایی به نرمی صدای فرشته ها ....خوب ! پیدات کردم!

دستی به سمت سنگ دراز شد و او را از روی زمین برداشت.

****************

گرم! نرم !لطیف و خوش بو! بیاد زمانی افتادم که  کنار رودخانه زندگی می کردم . لطلفت آن دستها زمانی را بیادم آورد که باد بهاری گلبرگ گلهای سرخ کنار رودخانه را پر پر می کردو بر روی من می ریخت .دوست داشتم آن دستها انقدر من را بالا ببرد تا بتوانم در چشمهای صاحبش نگاه کنم .

****************

سنگ درمیان در وکف پارکینگ گذاشته شد تا مانع از بسته شدن آن شود.ماشین که وارد خیابان شد ، صاحبش برگشت و با نوک پا ضربه ای به سنگ زد و آن را در گوشه ای انداخت و در را بست .

**************

بوی عطر آن دستها سنگ را خوشبوکرده بود. مورچه سیاهی از کنار سنگ گذشت .بوی خوشی که از سنگ به اطراف پراکنده می شد توجهش را جلب کرد .فکر کرد که یک خوراکی خوب پیدا کرده است اما وقتی که چندبار آرواره هایش را روی تنه سخت سنگ کشید فهمید اشتباه گرفته و راهش را کشید و رفت .

**************

ساعتها و روزها رابه انتظار رسیدن و شنیدن صدای تق تق تق تق کفشهایت سپری می کنم. فقط منتظر شنیدن آن صدای یگانه ای هستم که  همیشه از من می پرسد: سنگ کوچولو بازم اینجایی؟ ومن را با دستهایش از زمین برمیدارد ... نه لازم  هم نیست من را با دستش بگیرد .همین که با گوشه کفشش من را به میان درب و کف پارکینگ هل بدهدهم برایم کافی است.دوست دارم با تمام وجودم نوک کفشهای چرم قهوه ای رنگش را درآغوش بگیرم. وزن در را مانند یک قهرمان با تمام وجودتحمل می کنم تا او از کنارم رد شود وبعداز بستن درب پارکینگ با آن صدای قشنگ به من بگوید : ممنون ! کوچولو !

****************

پاره آجر شکسته ای  کنار درب پارکینگ کمی آن طرف تر از سنگ کوچک افتاده بود.یک روز با قیافه دلسوخته ای به سنگ گفت : من چون تو بودم ، تو نیز چون من باشی....اما سنگ در آسمانها سیر می کردو گوشش بدهکار این حرفها نبود.

*************

تا اینکه یک روز...

***********

وقتی  کارش با سنگ تمام شد و خواست درب را ببندد.با پا ضربه ای به سنگ زد.شدت ضربه این بار کمی بیشتر از دفعه های قبل بود.سنگ نمی دانست چرا و به چه دلیل مستحق این ضربه است اما به گوشه ای پرتاب شد و از پارکینگ به بیرون افتاد .درب به رویش بسته شد!

************

روز بعد سنگ دیگری جای او را گرفت . لاستیک ماشین از روی او رد شد و احساس کرد باخاک یکسان شده وحتی بدتر ، به گرد و غبار تبدیل شده  است .اما چشم که باز کرد دید تکه ای از وجودش شکسته است.

*******

آن شب تا صبح با صدای بی صدایی فریاد کشید .در دل سنگی خود گریه کرد.داغ شد .داغ شد .آنقدر که تابید و حرارتش آسفالت کف خیابان را سوزاند .تا اینکه با طلوع سپیده ی  سحربیهوش شد .

********

اگر آدم صاحب نظری از آن محل ردمی شد ، حتما از دیدن الماس درشت  زیبایی که کنار آسفالت افتاده بود تعجب می کرد.

اما ساعت شش و سی دقیقه صبح رفتگر محل آن را برداشت و زیر لب غرولند کردکه : بی وجدانها! این تیکه شیشه چیه گذاشتن دم در پارکینگ ؟ نمی گن لاستیک ماشین دیگرون پنچر میشه؟

سنگ (یا الماس؟) را برداشت و داخل گاری حمل زباله انداخت.

سعید صادقی/آبان 90

 


نوشته شده در پنجشنبه 12 آبان 1390 توسط سعید صادقی | نظرات ()