تبلیغات
 هرزه گرد تنها - فلک

پای دیوار شهرداری كنار سطل زباله فلزی كه ازآن دود سیاه و غلیظی بیرون میزد دراز كشیده بود .صدای زوزه باد در گوشهایش می پیچید و سرما بدنش را بیرحمانه شلاق میزد. با چشمهایی بازو اشك آلود برگهای زرد پاییزی را در شب تیره نگاه كرد كه رقصان وپیچان از درختهای چنار خیابان شهرداری پایین می ریزند و كم كم بدنش رامیپوشانند. آرزوكرد آخرین برگ روی چشمهایش بیفتد و آنها را برای همیشه ببندد. حاج رسول پرویزی درپنجاه و هفتمین سالروز تولدش این آرزو را با تمام وجودش از خدا خواست.

*********************

كف پیاده رو كنار سطل زباله كه  هنوز دود از آن بلند میشد در خود كز كرده و نیمه خواب و بیدار ریزش برگها را روی بدنش نگاه میكرد .((ما آدما رفتنی هستیم.این درختا هستن كه می مونن))هر وقت پدرش در حیاط خانه شان درختی میكاشت این جمله را به زبان می آورد.(بابا، وقت رفتن من كی میرسه؟).حاج رسول پرویزی فرد مورد احترام بیشتراهالی شهرـ حداقل تا یك سال قبل _ از ته دل آرزو كرد زندگیش با ریزش آخرین برگ پاییزی به اتمام برسد.

*******************

 

یك سال قبل....

انعكاس نورریسه لامپهای رنگی روی شیشه خودرو افتاده بود .همین كه از ماشین پیاده شد بوی اسفند و صدای صلوات در كوچه پیچید .((برای سلامتی حاجیمون صلوات بفرستید! )).قصاب محل گوسفند قربانی را جلوی پایش زمین زد و كارد به حلقومش كشید. خون سرخ و كف آلود از گلوی گوسفند جوی كوچكی ساخت و آرام تا زیر پای حاجی رسید.حاجی با احتیاط پایش را بلند كرد و از روی خون رد شد .همسرش ((منیر بانو))در حالی كه با یك دست لبه چادر را گرفته بود وبا دست دیگر منقل پر ازآتش و اسپند، جلو آمد وبه او لبخند زد و گفت : (( زیارت قبول حاجی!))

**********************

از وقتی حاج رسول از مكه برگشته بود اهالی شهر بیشتر به او احترام میگذاشتند .هر روز چند نفر از كسانی كه گرفتاری و مشكلی در زندگی داشتند پیش حاجی می آمدند و از او كمك میگرفتند .او هم درحد توان به آنها كمك میكرد.اما محبوبیت حاجی باعث شد تا بعضی ها نسبت به او حسودی كنند .مخصوصا حاج كریم كه روبروی مغازه او  مغازه داشت و هر روز میدید كه چندین نفراز افراد مستند به پیش حاجی می آیند و وقتی مشكلشان حل میشود  خوشحال و درحالی كه برای حاجی دعا میكردند از مغازه بیرون میآیند .حاج كریم با دیدن این صحنه ها ناراحت میشد و مثل مار گزیده ها به خودش می پیچید .

****************

زیر جادر آبی گلدارش چنان خودش را پوشانده و سر به زیر انداخته بود كه دل حاجی برایش سوخت . بفهمی نفهمی كمی هم زیر چادر داشت میلرزید .از ترس بود یا خجالت ؟حاجی نمیدانست.زن با چشمهای درشت براقش به حاجی نگاه كرد وآهسته گفت :

((حاجی شما به مردانگی تو شهر معروفین. دست خیلیا رو گرفتین و به خیلیا كمك كردین .منم كسی رو ندارم.شوهرم مرده و خانواده ام هم منو نمیخوان . چون از اولش هم با عروسی من و شوهر خدابیامرزم مخالف بودن .حالام به غیر از خدا كسی روندارم .كمكم كنید حاجی!))

حاجی عرق صورتش را با پشت دست پاك كرد و تسبیح دانه درشت قرمز رنگش را در دست گرداند.

- خواهرم.من چیكار میتونم برات بكنم؟با این وصف در خدمتم .اگر پولی چیزی میخوای بگو .مضایقه نمیكنم .

زن دوباره سربه زیر انداخت و گفت :

پول دردی از من دوا نمیكنه .چون جایی برای زندگی ندارم .فقط اگر میتونید منو ببرید زیر سایه تون .به خدا كنیزی خانمتون رو میكنم. فقط یه گوشه اتاقی بهم بدین زندگی كنم.

- خواهر من از حرف مردم میترسم . فردا برام هزار تا حرف درمیارن .نمیگن این زن نامحرم تو خونه حاجی چكار میكنه؟

- یه قولنامه مینویسیم كه مثلا من كرایه نشین شمام .شما كه ماشا ا... خونه تون بزرگه .یه اتاق گوشه حیاط بهم بدین .به خدا ثواب داره .تا آخر عمر دعاتون میكنم.اگر هم دیدین داره براتون بد میشه به من بگین برو.من میرم.

التماسهای زن كار خودش را كرد و عاقبت توانست در تك اتاقی كه گوشه حیاط بلا استفاده مانده بود برای خودش جایی فراهم كند.حاجی مقداری وسایل زندگی برایش تهیه كرد و از آن روز به بعد زن در خانه حاجی شروع به زندگی كرد.

****************

در دروازه رو میشه بست اما... انگار كسی در شهر كاری نداشت بجز اینكه در باره حاجی و زن غریبه كه افسون نام داشت صحبت كند .شایعات كم كم از فكر ها به زبان جاری شد و مثل باد در شهر پیچید :

خبر داری حاج رسول یه زن دیگه گرفته ؟

نه؟ راس میگی ؟

البته زن كه نمیشه گفت .همینجوری تو خونه اش زندگی میكنه !

همینجوری؟

آره ! همینجوری ! هه هه هه ....

خبر داری كه ...

شنیدی كه ...

باوركن...

خودم شنیدم...

شایعات به گوش حاجی و خانواده اش رسیدوهمسر و دختر و پسرهایش همه با هم بر علیه او و افسون موضع گرفتند. هر روز به یك بهانه در خانه بساط دعوا برپا بود  .تا اینكه منیربانو از حاجی خواست زن را از خانه بیرون كند.

*****************

حاجی با بی میلی به درب اتاقی كه افسون در آن زندگی میكرد رفت و آرام در زد.افسون از داخل خانه جواب داد: بفرمایین داخل حاجی.

حاجی (یالله) ی گفت و وارد شد.افسون بی خیال ورود او بدون روسری جلوی حاجی  به پشتی قرمز رنگ لم داده بود و او را نگاه میكرد.حاجی سرخ شد و سر به زیر انداخت.

حاجی با من امری داشتین ؟

حاجی من و منی كرد و گفت : یادته روز اولی كه اومدی در مغازه به من قول دادی كه هر وقت ازت خواستم از خونه ام بری؟

افسون خندید و گفت : آره .حالا مگه چی شده ؟

حاجی گفت : من دیگه نمیتونم جواب حرف مردمو بدم.خودم وزن و بچه ام هم از دست حرفایی كه پشت سرم میزنن ذله شدیم .ازت میخوام كه از خونه ام بری.

افسون خندید و جواب داد: برم؟كجا برم حاجی؟

- نمیدونم .برات یه خونه اجاره میكنم.جایی كه نزدیك خونه من نباشه .تا اینكه مردم هم برا من هم برا شما حرف در نیارن.اومدن شما به این خونه از اول اشتباه بود.

افسون با آسودگی روی قالی كنار سماور و قوری اش نشست و گفت :

فكر كردی حاجی! من جایی نمیرم !.مخصوصا حالا كه ازت بچه دار شدم!

حاجی با شنیدن این حرف نزدیك بودسكته كند: از من ؟خجالت نمیكشی این حرفا رو میزنی .

- تو باید خجالت بكشی نه من.چطور تونستی با داشتن زن و بچه این بلا رو سر من بیاری؟حالا هم باید خودت درستش كنی.

حاجی داشت دیوانه میشد .بعد از عمری با آبرو زندگی كردن این زن به همین راحتی داشت زندگی او را به لجن میكشید .مثل دیوانه ها با داد و با فریاد از اتاق بیرون آمد و رو به زن و بچه هایش داد كشید : این پتیاره رو از اینجا بندازین بیرون!

زن و دخترهایش كه منتظر فرصت بودند به سر افسون ریختند و او را با خفت و خواری از خانه بیرون كردند.

**************

بقیه وقایع  مثل برق و باد گذشت.افسون ازحاجی به دادگاه شكایت كرد . قاضی پرونده دستور داد تاموقع  به دنیا آمدن بچه افسون در منزلی كه خرج آن را حاجی بایدمیداد سكونت كند تا بعدا از حاجی و بچه آزمایش گرفته شودتا مشخص شود كه حاجی پدر بچه است یا نه .5 ماه گذشت و بچه كه پسر بود به دنیا آمد .از حاجی و بچه نمونه گرفتند وقرار شد تا دو هفته دیگر جواب را اعلام كنند.

*************

حاجی مثل مار گزیده ها به خودش می پیچید و با بیقراری طول اتاق انتظار آزمایشگاه را می آمد و میرفت . جواب آزمایش تا نیم ساعت دیگر مشخص میشد. یك نفر مامور به همراه حاجی بود تا نتیجه آزمایش را مستقیما به دادگاه ببرد.

عاقبت متصدی آزمایشگاه با برگه جواب از اتاق آزمایشگاه بیرون آمد .آشكارا معذب و ناراحت بود و برگه را مثل اینكه درحال سوختن باشد با دو انگشتش گرفته بود.حاجی به محض دیدنش با عجله به سمت او رفت كه مامور جلویش را گرفت.

چی شد دكتر ؟

دكتر لحظه ای ساكت ماند وبه حاجی خیره شد.(دكترالان سكته میكنم .جواب چی شد؟)

دكتر آهی كشید برگه آزمایش را به دست مامور داد و  گفت : جواب منفیه!اون بچه مال شما نیست .

حاجی روی زمین نشست و سجده شكر به جا آورد((خدایا شكرت كه آبرومو حفظ كردی))

اما...

= اما چی دكتر.

حاجی هنوز از سجده شكرش بلند نشده بود كه دكتر ضربه آخر را فرود آورد.

- آزمایش میگه كه شما .... اصلا توانایی بچه دار شدن رو ندارین !

یعنی چی؟ یعنی چی دكتر من چندتا پسر و دختر دارم .چی داری میگی .

- شما اصلا توانایی بچه دار شدن رو ندارید.چه حالا چه سالهای قبل چون ...

بقیه حرفهای دكتر را نشنید .یكی فریاد زد : خدا بگم چكارت كنه دكتر بنده خدا رو كشتی....

***************

در خانه اش را برای آخرین بار زد.كه باز شدمنیر بانو پشت در بود .صورت درهم شكسته حاجی را كه دید ترسید .اما خوب كه دقت كرد متوجه شدكه شبحی از آن مردی را میبیند كه سالها با هم زندگی كرده بودند.

= چرا منیر بانو ؟‌چرا اینكارو با من كردی؟

منیر بانو مستقیم در چشمهای حاجی نگاه كرد و گفت :

تو بچه دار نمیشدی.دوسال  صبر كردم .اما من هم بچه میخواستم ....

حاجی روبرگرداند و دیگر به آن خانه بازنگشت.

******************

خدااااااااااااااااااااااااااااا!

صدای فریاد گریه آلود حاجی هر شب در خیابانهای شهر طنین می انداخت .بعداز گذشت یك سال مردم شهر دیگر به شنیدن صدایش عادت كرده بودند.


نوشته شده در یکشنبه 11 اردیبهشت 1390 توسط سعید صادقی | نظرات ()