تبلیغات
 هرزه گرد تنها - ماهی

تقدیم به دوست خوبم محمد بیرانوند

اجتناب ناپذیر بود اگر مسافری وارد شهر ما میشد و نمیخواست دریاچه مصنوعی كنار شهر را ببیند .یك جاده ساحلی كمربندی از كنار دریاچه و پارك بزرگی كه به نام آن (كیو)نامیده شده بود میگذشت و هر مسافری كه میخواست از شهر بگذرد باید از آن عبور میكرد .كیو به زبان محلی معنی (كبود ) میداد واین به خاطر آب عمیق و كبود دریاچه بود كه از چشمه بزرگی در كنار آن سرچشمه میگرفت. شاه لوله های بزرگی آب دریاچه را به رودخانه ای درنزدیكی اش متصل میكرد . هر سال زمستان برای اینكه آب یخ نزند  لوله ها را باز میكردند و چند روزی طول میكشید تا آب خالی شود.البته سالها بود كه آب دریاچه خالی نشده بود.روزهای سیزده بدر هر سال كه میرسید مردم شهر ماهی ها ی قرمزعید را كه زنده مانده بودند به داخل دریاچه می انداختند .  هرسال چند نفر-بیشتر سربازهایی كه برای مرخصی شهری از پادگان بیرون می زدند- داخل آب عمیق و كبوددریاچه غرق میشدند .آبی كه بعضی جاهایش با خزه هایی پوشیده بود كه دور پای آدم می پیچید واورا به زیر میكشید. تا اینكه شهرداری دور تا دور دریاچه را نرده كشی كرد .اما با این وجود بعضی ها قسمتهایی از نرده را كنده بودند و ظهرهای تابستان بچه های سر تق و شیطان دور از چشم خانواده تن به آب سرد می دادند .در سمت شرقی دریاچه دو درخت بید مجنون قدیمی و كهنسال بود كه بچه های آبادی فلك الدین كه همان حوالی بود از بالای آنها به داخل آب شیرجه میزدند..... اما ....داستان من درباره دریاچه نیست.

*****************

دخترك چشم آبی بد جور به ماهی شب عیدش عادت كرده بود.آخر این اولین ماهی قرمزی بود كه پدر برایش خریده بود .هر روز كنار تنگ بلور ماهی می نشست ،به پولك های قرمز خوشرنگش خیره میشد و نرمش باله هایش را در آب با لذت تماشا میكرد.با او حرف میزد.از آرزوهایش میگفت و از خوابهایی كه دیده بود .ماهی هم به دیدن او عادت كرده بود و با چشمهای گرد و سیاهش همیشه درب اتاق را نگاه میكرد تا لیلی را ببیند كه با تكه ای نان  در دستهای كوچكش از درب اتاق داخل میشود تا به او غذا بدهد و برایش حرف بزند.تعطیلات عید برای او وخانواده اش كه جایی برای رفتن نداشتند زود گذشت و سیزدهم عید رسید.پدر ماهی را داخل نایلن سفید رنگی انداخت ،كمی آب داخل نایلن ریخت و با نگاه به دخترك فهماند كه بایداز ماهی اش دل بكند.دختر با چشمهایی گریان ماهی را داخل آب دریاچه رها كرد .ماهی از داخل آب جستی زد و بالا پرید ، به سمت دخنرك برگشت و به او نگاه كرد .او هم از دختر دل نمی كند. دختر تا غروب روز سیزدهم كنار آب دریاچه نشست و یكریز با ماهی حرف زد و قول داد كه باز هم پیش او بیاید.شب رسید و دختر با دلی افسرده به همراه خانواده اش دریاچه را ترك كرد.

*****************

سالها گذشت .لیلی  قدكشید و بزرگ شد. بااین حال هر چند روز یكبار به كنار دریاچه می آمد وبا ماهی اش حرف میزداز اتفاقاتی كه برایش می افتاد و كارهایی كه كرده بود و جاهایی كه رفته بود برای ماهی صحبت میكرد.اهالی شهراو را دخترك دیوانه ای فرض میكردند كه با آب دریاچه حرف میزند. ماهی هم دلش به دیدن هر چند روز یكبار او خوش بود و با دیدنش به هوا میپرید و آب را به اطراف می پراكند . شوق دیدن لیلی او را زنده نگه داشته بود . باگذشت سالها ماهی رشدكرد و بزرگتر شد و حالا از همه ماهی های دریاچه بزرگتر بود. وقتی قایقهای تفریحی داخل آب دریاچه حركت میكردند ماهی دور آنها چرخ میزد و با حركت باله هایش برایشان موج درست میكرد و سرنشینان قایق را به وحشت می انداخت. درخشش پولك های قرمزش در آفتاب وقتی در آب كبود دریاچه شنا میكرد بعضی از صیادهای محلی را به طمع انداخت تا شكارش كنند .اما بعد از اینكه قایق هایشان با ضربه دم ماهی داخل آب دریاچه وا‍‍ژگون شد ازصیدش منصرف شدند. شهرت ماهی بزرگ در شهر پیچید و مدتی كه گذشت دیگر كسی جرات نكرد برای قایقرانی و اسكی روی آب به دریاچه برود .طرفداران محیط زیست چند نفر را بصورت دائمی كنار دریاچه به نگهبانی گذاشتند تا مانع از این شوند كه كسی ماهی را صید كند.در شهرداری به خاطر ماهی جلسه ای  اضطراری گرفته شد و تصمیماتی اتخاذ شد كه هیچكدام شهردار را راضی نكرد تا اینكه ..

**************

لیلی 17 سالش شده بود .زیبا و برومند.ابروهایی به هم پیوسته ، چشمهایی به رنگ آبی كبود دریاچه ،‌لبهایی به سرخی شقایقهای وحشی و قامتی به موزونی سرو.خواستگارها یكی یكی سروكله شان پیدا میشد.بقال، شاطر، گله دار،ـ مردهای زن مرده و زن طلاق داده ـ ،پسرهایی كه تازه پشت لبشان سبزشده  بود و به محض دیدن لیلی زمین میخوردند وگریه كنان  یقه ننه هایشان را میگرفتند تا لیلی را برایشان بگیرد ـ انگار لیلی عروسك قشنگی بود كه باید به هر قیمتی مال آنها میشد ـ، سرگروهبانهای تازه درجه گرفته ارتشی كه با لباس نظامی و واكسیل د‍ژبانی!برای خواستگاری می آمدند ،دكترها با لباس دكتری و گوشی آویزان روی سینه (عزیزم اجازه میدین نبضتون رو بگیرم؟) ، مهندس ها  با ماشین حساب كاسیو در دست (مساحت خونه تون چند متره؟)... زیبایی لیلی ورد زبان همه خاله خانباجی های شهر بود.هر زنی آرزوداشت او را برای پسرش به همسری بگیرد.اما لیلی بی توجه به اتفاقاتی كه در اطرافش میگذشت زندگی اش را میكرد.اما از آنجایی كه نمیشود برای تقدیر و سرنوشت حساب و كتابی قائل شد ،یك روز كه لیلی برای سر زدن به ماهی اش كنار دریاچه رفته بود ، قامتی مردانه با چشمهایی نجیب دلش را لرزاند .مرد جوانی كنار آب دریاچه ایستاده بود و به ده ها مرغ دریایی كه برای جمع كردن تكه های نان به دورش جمع شده بودند و از سر و كولش بالا میرفتند غذا میداد .جوان از دریاچه رو برگرداند ، لیلی را دید و محجوبانه لبخند زد:

- سلام .

= سلام !؟

*******************

ماشین گلكاری شده عروس كنار دریاچه ایستاد.لیلی دوان دوان در حالی كه با هر دو دست توری لباس عروسی اش را گرفته بود به كناردریاچه آمد. گل سرخی را كه در دست داشت به داخل آب انداخت.ماهی با چشمهایی نگران اورا دید كه اشك در چشمهان آبیش حلقه زده و دستهایش در دستكشهای سفید از غصه و دلشوره  میلرزد.لیلی شروع به حرف زدن برای ماهی كرد .

ماهی ام! ماهیكم! عزیزم! باوركن نمیدونم چطور بهت بگم ....گفتنش سخته .اما ...باید بهت بگم .من دیگه نمیتونم تو رو ببینم.

ماهی در آب تكانی خورد و باباله هایش موجی بزرگی را به سمت لیلی فرستادكه كفش های سفیدش را خیس كرد.لیلی ادامه داد:

فردا من و شوهرم ازاین شهرمیریم .میریم و من دیگه نمیتونم بیام و تورو ببینم .باور كن خیلی دلم برات تنگ میشه.

داماد كه داخل ماشین نشسته بود حوصله اش سر رفت و بوق را به صدا درآورد:((بیا دیگه!چقدرمعطل میكنی.مردم منتظرن)).لیلی دست در آب سرد دریاچه كرد و انگار ماهی اش را نوازش كند آب را نوازش كرد.

=دوستت دارم ماهیم . خیلی دوس داشتم تو روهم با خودم می بردم اما نمیشه .كاشكی میشد تو رو مث یه گردنبند مروارید به گردنم بندازم.هر چند نتونستم  امشب برای لباس عروسیم  گردنبند مروارید گیر بیارم نمیدونی واسه یه دختر چقدر مهمه شب عروسیش گردنبند داشته باشه.كاشكی تو میتونستی یه دونه گردنبند مروارید بهم بدی .حیف شد!

+ بیا دیگه لیلی!

لیلی با دست بوسه ای برای ماهی فرستاد . دامن توری سفید لباس عروسی اش را بادو دست بالاگرفت تا خیس نشود و رفت .كمی پایین تر كارگرهای شهرداری شیر تخلیه شاه لوله های بزرگ آب را باز میكردندتا آب دریاچه را تخلیه كنند. شهردار، اول صبح دستورش را داده بود.

******************

به محض باز شدن شاه لوله های تخلیه آب ماهی های كوچك و ریزی كه داخل دریاچه بودند خیلی زود راه رودخانه را در پیش گرفتند .اما ماهی لیلی دلش نمیخواست از دریاچه برود .به همین خاطر به سمت لبه سیمانی دریاچه شنا كرد و خودش را به دیواره سیمانی كوبید .زمین لرزید و انگار زلزله شد.لبه سیمانی خرد شد و تكه هایش به اطراف پراكند. صیادانی كه فهمیده بودند آب دریاچه دارد خالی میشود و برای صیدماهیها آمده بودند با دیدن این صحنه پا به فرار گذاشتند.حالاكه آب دریاچه داشت خالی میشد بزرگی ماهی بیشتر به چشم می آمد. حدودا 4 متر بلندی و دوازده متر درازا داشت.دور تا دور دریاچه كه آبش داشت كم وكمتر میشد چرخ میزد و خودش را به دیواره های سیمانی می كوبید . بعد از یك ساعت چرخیدن دور دریاچه ناگهان ماهی باله هایش را به شدت تكان داد و موج بزرگی درست كرد.بعد به یك جست خودش را از دریاچه به بیرون انداخت و روی خودرویی كه كنار دریاچه پارك شده بود افتاد . ماشین مثل یك جعبه مقوایی زیر وزن ماهی له شد. ماهی هوای تازه را با آبشش هایش فرو داد و چشم به اطراف گرداند تا لیلی را ببیند. گل سرخی را كه  لیلی برایش به داخل دریاچه انداخته بود در دهان داشت . بعد رد بوی لیلی را گرفت و درحالی كه باله هایش را روی زمین میكشید در خیابان به راه افتاد.مردم هراسان ازمسیرش فرار میكردند و بچه ها با شادی او را به همدیگر نشان میدادند. ماهی قرمز عظیم الجثه افتان و خیزان رد بوی لیلی را در هوا میگرفت و میرفت. پشت سرش ردیفی از پولكهای سرخ به جا می ماند كه در آفتاب میدرخشیدند .

************

((خوشبخت باشید!)) پدر لیلی صورت عروس و داماد را بوسید.دست لیلی را در دست داماد گذاشت و آنها را به سمت ماشین گل كاری شده عروسی برد. زنها (كل)كشیدند و نوازنده ها نواختند.لیلی با حسرت دستی به گردنش كشید وبا چشمهایی دلربا به داماد نگاه كرد و گفت :گردنبند مروارید!

دامادلبخندی زدو زیر گوشش گفت : ((برات میخرم عزیزم))

صدای جیغ و داد و فریادهایی كه از سر خیابان به گوش رسید آدمهایی را كه برای عروسی آمده بودند ساكت كرد. زنها با دیدن اتفاقی كه داشت می افتاد با چشم های از حدقه درآمده فریاد كشیدند . بعضی ها از هوش رفتند یا سرجایشان بی حركت مثل مجسمه ایستادند.مردها با دستپاچگی به سمت بچه هایشان رفتند و آنها را بغل كردند .ماهی قرمز غول آسا ازابتدای خیابان به طرف محل عروسی می آمد .پوست بدنش آنقدر روی زمین كشیده شده بود كه پاره پاره و خونین بود. به سختی نفس میكشید .آبشش هایش بر اثر تنفس هوای آزاد سیاه و سفت شده بود و چشمهایش كدر اما هنوز گل سرخ لیلی را بین لبهایش داشت. لیلی زیر لب نالید : ماهی ام !

ماهی به سختی جلو و جلو تر آمد تا به چندمتری لیلی رسید. باله هایش را به زحمت تكان داد.گل سرخ از دهانش رها شد و روی زمین افتاد .توانش به آخر رسید.بدنش لرزید و دیگر نتوانست بیشتر از این بایستد .با صدای مهیبی به پهلوبر روی زمین غلتید.ماهی وقتی به روی زمین افتاد ،‌دهانش را باز كرد و ناگهان صدها دانه درشت و سفید مروارید از دهانش بیرون آمد وبرروی سنگفرش خیابان ریخت .مرواریدها روی زمین غلتان آمدند و آمدندتا به زیر پاهای لیلی ریختند. مردم برای جمع كردن مرواریدها هجوم آوردند.لیلی كنار ماهی اش روی زمین نشست و زار زار گریه كرد.

سعید صادقی اردیبهشت89

نوشته شده در یکشنبه 16 خرداد 1389 توسط سعید صادقی | نظرات ()