تبلیغات
 هرزه گرد تنها - این یك مرثیه نیست


امروز ظهر زنگ زدم خونه.داشتم با برادرم احوالپرسی میكردم كه یكهوگفت :(( راستی میدونی داوود مرد؟)).گفتم:(( ای داد و بیداد! ))...

داوود پسردایی ام بود.تنها فرزند از اولین زنی كه بعدا دایی ام طلاقش داد. دایی بعدا زن دیگری گرفت كه برایش پنج تا دختر و یك پسر به دنیا آورد.اما زندگی داوود دراین میان به سختی میگذشت.اخلاق دایی خیلی تند و غیر قابل تحمل بود.البته در این میان سیاست های زن دایی كه سعی میكرد به هر نحو داوود را از میدان به در كند بی تاثیر نبود.سالها گذشت و گذشت .داوود بزرگ شد و دختر دایی خودش كه اهل تهران بود را به همسری گرفت . یك روز كه دایی به خانه آمد دید كه داوود اسباب اثاثیه اش را جمع كرده و به همراه زنش از خانه  رفته است. داوود به تهران رفت و خانه ای در محله باقر آباد شهر ری گرفت.جایی كه به منزل مادرش نزدیك بود.البته مادرش خیلی وقت پیش ازدواج كرده بود. داوود زندگی ساده ای را با همسرش شروع كرد. خدا سه دختر به او داد.اما زندگی داشت روی ناخوشش را به او نشان میداد.چند بار شغلش را عوض كرد.سر یك كار نمی توانست بماند. هر كاری را كه شروع میكرد بعد از مدتی یا خودش آن را رها میكرد و یا اخراجش میكردند.داوود معتاد شده بود! دختر بزرگش شوهر كرد و به خانه بخت رفت. بعد از سالها،زنش كه از دست كارهای او جانش به لب رسیده بود طلاق گرفت و بچه ها را هم با خود برد و بعد ازمدتی به عقد مرد مسنی درآمد .دایی از حال و روز داوود با خبر بود اما كاری برایش نمیكرد.یك روز داوود از تهران برگشت.قیافه اش پیر و نحیف شده بود و موهایش سفید.بیشتر دندانهای ریخته و سیاه شده بود.تمام روز گوشه خانه می نشست و سیگار میكشید.دایی میدانست داود به شهر آمده اما از او سراغی نمیگرفت.یك روز داوود به سراغ پدرش رفت و سهم الارثش را طلب كرد.استدلالش این بود:(( من الان به این پول احتیاج دارم.شما حق ارث منو بدین من رضایت میدم كه بعد از مرگ شما یك ریال هم  ارث نخوام)).دایی هم از خدا خواسته صد هزار تومان به او داد و بعد از گرفتن امضا روی یك برگ كاغذ از خانه بیرونش كرد. داود در كهریزك كارتن خواب شد.گاهی وقتها كه مادرم به تهران میرفت به سراغش میرفت و مقداری پول برای گذران زندگی به او میداد. اما این زمستان آخرین زمستان زندگی داوود بود...دیشب مادرم به همراه دوتا از خواهر های ناتنی اش برای مراسم تدفین  او به تهران رفته اند.هر چند به جز زن و دختر هایش و چند تا فامیل تهرانی فكر نكنم كس دیگری برای دفن او آمده باشد.داوود باتمام بدبختی هایی كه در زندگی كشید الان زیر خاك راحت خوابیده است. دردهایش دیگر تمام شد .لا اقل در این دنیا .آن دنیا راهم خدا میداند و بس .دایی سالم و سرحال و زنده است.زن دایی چند سال پیش مرد .پسردایی دیگرم كه از زن دومش بودهم چند سال پیش فوت كرد.حالا دایی مانده است و پنج تا دختر كه چهار تایشان شوهر كرده وبه خانه بخت رفته اند.نمیدانم دایی اصلا ته ته وجدانش خودش را ملامت می كند یا نه ؟ شاید اگر داوود رازیر بال و پرخودش میگرفت الان در سن 44سالگی هنوز داود زنده بود.


نوشته شده در شنبه 5 دی 1388 توسط سعید صادقی | نظرات ()