تبلیغات
 هرزه گرد تنها - نامه

سلام داداش سعید!

کجایی ؟ نیستی ؟ آب شدی رفتی تو زمین! نکنه راس راسی رفتی تو زمین؟ پس اگه هنوزم اونجایی جون خودت یه سراغی از لیلی واسه من بگیر.بپرس اون زیر زیرا سردش نیست؟ جاش راحته؟...دلش برام تنگ نشده؟... منم دلم میخاد بیام اونجا.اما نمیشه.از ننه ام پرسیدم چه جور میشه برم پیش لیلی .گفت:((مگه بمیری تا منم از دستت راحت بشم!)) اما من هر کاری کردم نمردم. یه روز رفتم واز بالای اون کوه بزرگه هست که پایینش یه آبشار داره  ؟ خودمو پرت کردم پایین .اولش خیلی تند اومدم .بعد کم کم یواش شد ..یهو دیدم روی زمین نشستم .عین یه گربه که از هر طرف بندازیش چهارچنگولی پایین میاد.به باقر دوغی گفتم. داد زد(( از بس که سبک مغزی! )) اما من آخرش نفهمیدم سبک مغزی چه ربطی به مردن داره.یه بار خودموانداختم زیر یه ماشین ارتشی-آخه ننه ام بیشتر وقتا نفرینم میکرد (الهی بری زیر یه ماشین ارتشی که پول خونت رو هم ندن!)- اما سپر ماشینه خراب شد و راننده اش اومد پایین و منویه فصل کتک محکم  پدر و مادر دار زد!طناب خریدم که خودمو خفه کنم اما طنابه پاره شد.از بس که نازک بود. خلاصه هر کار کردم نمردم.یه روز داشتم  تو کوچه واسه خودم راه میرفتم که یه پیرمرد جلوم درقی خورد زمین و نفسش بند رفت.رفتم بالا سرش  ...ناله میکرد ...پسرم دارم میمیرم....دارم میمیرم...گفتم : خوش به حالت عمو.خوش به سعادتت ! کاش اینو نگفته بودم.همچین با عصا مالوندتو سرم که نزدیک بودمن به جاش بمیرم .بعدش ترو فرز از جا بلند شد و همینطور که یک ریز به من فحش میداد  راهشو گرفت و رفت .انگار نه انگار که ... پشت سرش داد کشیدم : آهای عمو کجا؟ بیا بمیر دیگه !...بعدش فلنگو بستم چون داشت به طرفم حمله میکرد.آخه میدونی  ..باقر دوغی نبود که با یه پاره آجر بشه قضیه رو ختم به خیر کرد.یه پیرمرد فکسنی بود!

اینارو که برات نوشتم فکر نکن خودم نوشتم ها! اینو نصیر پسر خاتون خانم برام نوشته .خودشم از اولش تا آخرش هر هر خندیده.اگه چیز دیگه ای نوشته بود بهم بگو تا به خدمتش برسم.اینو بنویس! .... نه اینو ننویس... مث اینکه هوس پاره آجر کردی ؟...وایسا....


نوشته شده در شنبه 14 آذر 1388 توسط سعید صادقی | نظرات ()