تبلیغات
 هرزه گرد تنها - دکتر

دکتر

همیشه وقتی برای اولین بار یک مراجعه کننده جدید را پیش من می آورندبا خودم فکر میکنم که (این یکی دیگه فرق میکنه ) .اما بعداز چند سئوال و جواب تکراری مشخص میشود که با یکی دیگر از همان انسانهایی سر وکار دارم که نمونه اش را در این سالها زیاد دیده ا م.آدمهایی که به محض ورود به دفترم با چشمهایی بیحالت و سرگشته یابه من و یا به سقف اتاق خیره میشوند.در هر حال هیچ فرقی نمیکند.نمیشود از حالت چشمهایشان چیزی فهمید.

بعد از چند سئوال و جواب همیشگی ، مراجعه کننده به اتاق خودش راهنمایی میشود. یک برنامه زمانی برای خوردن دارو برایش مینویسم و آن را به سرپرستار بخش میدهم تا به لبه تختش آویزان کند . اسم مراجعه کننده رادر لیست وارد میکنم- اینجا نیرو کم داریم و بیشتر کارهای اداری را هم خودم انجام میدهم تا یک ماه قبل یکصد وبیست نفر بستری داشتیم .اما نفر یکصد و بیست و یکمی از یادم نمیرود....

مجنون

خوب ..منو آوردید ایجا که چی بشه؟ فکر میکنید میتونید منو از لیلا دور کنین؟ زکی ! به قول جبار سینگ :(( دیوار هیچ زندونی نمیتونه جبار سینگو تو خودش حبس کنه !)) .روز اول که اومدم اینجا این دکتره خوب سر به سرم گذاشت.به مامورهمرام گفتم :((سرکار استوار جون ننه ات  دستمو وا کن قول میدم بچه خوبی باشم)) اما اون بی خیال شیکم گنده شو بالا کشید و گفت : (( حرف نزن ! سرمو بردی از بس حرف زدی )) بعد رو به دکتر کرد و گفت :(( آقای دکتر بی زحمت رسید این عمو رو بدید ما بریم .)) دکتر خندید و گفت : (( ما که حرفی نداریم .اما تا مراحل اداریش طی بشه یه دو ساعتی طول می کشه.شمام تو این دو ساعت میتونین برین تو محوطه چرخی بزنین .)) ماموره پاک دمغ شد .یه نگاه به حیاط انداخت .یکی از دیوونه ها رفته بود بالای یه چهار پایه و داشت برای بقیه با حرکت دست و سر و گردن سخنرانی میکرد .چند نفری هم دورش جمع شده بودن و براش کف میزدن و هورا میکشیدن. اسمال طلا بعدا شناختمش- برای خودش با سیم و قوطی شیر خشک و چوب یه سه تار درست کرده بود و آواز میخواند:(( چشم سیا داری قربانت شوم من ... خانه کجا داری مهمانت شوم من ....تو خورشیدی و من سیاره تو .....)) .دکتر به من گفت : (( خوب شازده پسر اسم شما چیه ؟ )).به ماموره گفتم :(( سرکار شما رو میگه !)) مامور غرولند کنان گفت :(( تورو میگه خنگول! ...آقای دکتر مجنون صداش میکنن .)) دگتر گفت : (( به به ! پس لیلات کو؟ )).گریه ام گرفت .روی زمین نشستم و فقط نیگاش کردم.اون چی میفهمید؟ به اون چه ربطی داشت؟ خودشم از سئوالی که پرسیده بود ناراحت شد.(( حالا گریه نکن .اگه بچه خوبی باشی و حرف منو گوش کنی قول میدم حتما بفرستمت بری پیش اون.)) خندیدم. چقدر فاصله بین خنده و گریه کمه ؟! فکر کنم هردو از یه جا میان که اینقدر زود با هم عوض میشن.شاید هم چون فاصله بین چشم و دهن کمه اینجوره ؟ نمیدونم....سرکار استوار رسیدش رو گرفت و رفت .موقع رفتن به من گفت :(( اینجا دیگه شیشه نشکنی!بچه خوبی باش.))انگشت شستم رو به نشانه آرزوی موفقیت براش حواله دادم ! اما اون اخم کرد و فحش داد و رفت!

دکتر

یکصدوبیست و یکمی سه بار فرار کرد.بار آخر که پیشم آمد زنجیرش کرده بودند. مچ دستها و قوزک پاهایش از فرط فشار زنجیر زخمی و خونین شده بود .به مامور همراهش توپیدم: (( این چه وضعشه؟ مگه اسیر آوردین؟ زنجیرا شو باز کنین.)) مامور گفت : (( خطر ناکه دکتر جون .یه نفرو زده شل و پل کرده .بازش کنم ...)) گفتم:(( اینجا مسئولیتش با منه .بازش کنین آقا!)) مامور با ترس زنجیر های مجنون را باز کرد و رفت دو قدم عقب تر ایستاد .دست راستش را روی هفت تیر ش که به کمر آویزان کرده بود گذاشت و آماده ایستاد.گفتم:(( بفرمایین بیرون!)) غر زد :((خود دانید !)).عقب گرد کرد و بیرون رفت.مجنون گفت : ((دیوار  هیچ زندونی....)) گفتم :(( مجنون !))نگاهم کرد .اشک در چشم هایش جمع شد..((من میخوام برم پیش لیلا .من میخوام برم .اون مریضه .باید برم .بذار برم.))صدایش بلند و بلند تر میشد.از پشت میزم بلند شدم و کنارش روی زمین نشستم.((باشه ! باشه میبرمت.قول میدم خودم میبرمت.))آرام شد:(( قول مردونه؟))گفتم: ((آره .اما اگه با این سرو وضع بری پیش لیلا که تحویلت نمیگیره.باید یه حموم درست و حسابی بری .بعد زخمای دست و پاتو من خوب کنم .یه دست کت و شلوار خوش تیپ هم برات بخرم تا بعد با هم بریم پیش لیلا .)) .به این ترفندتوانستم یک هفته در مرکز نگهداری اش کنم.هر روز صبح که به مرکز میرفتم ، اولین نفری که به پیشوازم میامد او بود.لباسهای تمیز و مرتبش را نشانم میداد .زخمهای دست و پایش را که هر روز خوبتر میشد جلو صورتم میگرفت و میپرسید:(( خوبه حالا ؟میتونیم بریم؟ )) و من میگفتم :((فعلا نه.تا خوب خوب بشی.بعدش میریم.))او هم قبول میکرد.روز هفتم ندیدمش .نگهبان بخش سراسیمه جلو آمد و گفت :((آقای دکتر...)).گفتم :((میدونم.مجنون فرار کرده .))داخل حیاط مرکز اسمال طلا به قول مجنون- با سه تار دست ساز خود زیر آواز زده بود .چند نفر ی هم دورش جمع شده بودند.دستهایش را با شور و حرارت روی سیمهای سه تار حرکت میداد و میخواند: ((برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر / وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد )).بعد از آن روزدیگر مجنون را ندیدم .

                                                                                                  سعیدصادقی/بهمن 87

 


نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن 1387 توسط سعید صادقی | نظرات ()