
گاهی وقتها كه
حوصله داشته باشم _بیشتر روزهای چهارشنبه_ به كتابخانه عمومی شهر میروم تا ساعتی
فارغ از هیاهوی اطرافیانم به مطالعه بپردازم.آخر میدانید خانه ما شلوغ و پر سرو
صداست.هر كس از گوشه ای ساز خودش را میزند و البته با بلند ترین صدایی كه میتواند
از گلو خارج كند.به همین خاطر خانه ما بیشتر به یك حمام زنانه شبیه است تا محلی
برای آسایش.من كمتر میتوانم درخانه مان صحبت كنم چون صدای ضعیف من اصلا در میان آن
همه هیاهو شنیدنی نیست.
آن روز پشت میز
مورد علاقه ام-جایی دنج در گوشه كتابخانه كه خالی از رفت و آمد است- نشسته بودم و
داشتم تاریخ جنگهای صد ساله را مطالعه میكردم.غرق در مطالعه بودم كه یك نفر گوشه
پالتو كهنه ام را كشید.یكه خوردم. وقتی
رو برگرداندم دختری را دیدم كه با حالتی معصومانه نگاهم میكرد .موهای طلایی اش را خرگوشی
بسته بود و با چشمهای آبی اش به من خیره شده بود.قدش نیم متر بیشتر نبود.ژاكت
راهراه سبزی پوشیده بود و و شلوار لی رنگ و رو رفته ای به پا داشت.
عینكم رااز روی چشم
برداشتم و پرسیدم : خانم كوچولو میشه پالتومو ول كنید؟
پالتو را رها كرد و
قدمی به عقب رفت و با حالتی سئوال برانگیز نگاهم كرد.
پرسیدم : خرگوش
خانم! هویج میخوای؟
اخم كرد: من خرگوش
نیستم.
كتابی را كه زیر
بغل زده بود به طرفم دراز كرد و گفت : میشه برام كتاب بخونید؟
چند نفر از كسانی
كه داخل كتابخانه مشغول مطالعه بودند با اخم به ما نگاه كردند. صدایم را پایین
آوردم وگفتم :اینجا جای مناسبی برای كتاب خوندن واسه یه بچه نیست .
با حالتی مصمم گوشه
پالتو را كشید و گفت : پس بریم بیرون .
چند نفر از گوشه و
كنار غرولند كردند(ساكت!) (هییسسسس!) .من یكی از اعضای دائمی كتابخانه بودم و دلم
نمیخواست دفعه بعد كه به كتابخانه بیایم مسئول آن عذرم را به دلیل ایجاد مزاحمت
بخواهد.ناچارا به همراه دخترك از كتابخانه خارج شدم. وقتی روی صندلی پارك نشستیم نگاهی
به اطراف پارك انداختم پارك، ساكت و خاموش در بعد از ظهر پاییزی گویی به خواب رفته
بود.گوشه وكنار روی نیمكتهای پارك پیرمردهای تنها یا عاشقهای جوان نشسته بودند و
هر كدام مشغول كار خود بودند.پیرمردها به آفتاب گرفتن و عاشقها ....زیر لب غر زدم
:((خدایا اگه یه نفر منو با این وروجك ببینه چی بهش بگم؟ بهتره بگم خواهر زادمه ))
كتاب را از دخترك گرفتم و خواستم شروع به خواندن داستان( بز زنگوله پا) كنم كه دخترك
پرسید: شما داشتین چه كتابی میخوندین؟
گفتم : تاریخ جنگ
های صد ساله.نوشته ارنست..
پرسید : درباره
چیه؟ قصه است؟
گفتم : یه جورایی
.البته در مورد جنگهایی كه اتفاق افتاده و اینكه مثلا تو هر جنگ چقدر آدم كشته شده
و چه سرزمینایی تصرف شده و یا از دست رفته.و یا اینكه كدوم پادشاه اون یكی رو كشته
و مثلا فلان شاه چطور اسیرایی رو كه میگرفته میكشته.مثلا تو یه جنگ ،پادشاه پیروز
از هر صد نفر نود ونه نفر رو كور كرده و ...
خوب ،طبیعی بود كه
گوش مفتی گیر آورده بودم و نمیخواستم فرصت حرف زدن را از خودم بگیرم .شروع به
تعریف وقایع جنگها كردم .بی مهابا و یك نفس داشتم پشت سر هم از قتل و آدم كشی حرف
میزدم و متوجه نگاه حیرتزده و ترسیده دخترك نبودم.كه ناگهان دختر داد كشید : بسه!
دیگه نگید!
ساكت شدم و نگاهش كردم.چهره
اش برافروخته و قرمز شده بود.ترس و دل آزردگی را در چشمهای آبی اش دیدم.دستهای
كوچكش را روی دوگوش گذاشته بود و با اخم به من نگاه میكرد.من ومنی كردم و گفتم:
ببخشید خرگوش كوچولو! بذار ...بذار داستانت رو برات بخونم.
دخترك به یك حركت
كتاب را از زیر دستم بیرون كشیدو گفت : ببخشید! فكر نمیكنم شما بتونید برا یه بچه
كتاب بخونید!!
با عصبانیت رویش را
برگرداند و از من دور شد . موهای خرگوشی اش در آفتاب پاییزی مثل طلا میدرخشید.
امروز ظهر زنگ زدم خونه.داشتم با برادرم احوالپرسی میكردم
كه یكهوگفت :(( راستی میدونی داوود مرد؟)).گفتم:(( ای داد و بیداد! ))...
داوود پسردایی ام بود.تنها فرزند از اولین زنی كه بعدا دایی
ام طلاقش داد. دایی بعدا زن دیگری گرفت كه برایش پنج تا دختر و یك پسر به دنیا
آورد.اما زندگی داوود دراین میان به سختی میگذشت.اخلاق دایی خیلی تند و غیر قابل
تحمل بود.البته در این میان سیاست های زن دایی كه سعی میكرد به هر نحو داوود را از
میدان به در كند بی تاثیر نبود.سالها گذشت و گذشت .داوود بزرگ شد و دختر دایی خودش
كه اهل تهران بود را به همسری گرفت . یك روز كه دایی به خانه آمد دید كه داوود
اسباب اثاثیه اش را جمع كرده و به همراه زنش از خانه رفته است. داوود به تهران رفت و خانه ای در محله
باقر آباد شهر ری گرفت.جایی كه به منزل مادرش نزدیك بود.البته مادرش خیلی وقت پیش
ازدواج كرده بود. داوود زندگی ساده ای را با همسرش شروع كرد. خدا سه دختر به او
داد.اما زندگی داشت روی ناخوشش را به او نشان میداد.چند بار شغلش را عوض كرد.سر یك
كار نمی توانست بماند. هر كاری را كه شروع میكرد بعد از مدتی یا خودش آن را رها
میكرد و یا اخراجش میكردند.داوود معتاد شده بود! دختر بزرگش شوهر كرد و به خانه
بخت رفت. بعد از سالها،زنش كه از دست كارهای او جانش به لب رسیده بود طلاق گرفت و
بچه ها را هم با خود برد و بعد ازمدتی به عقد مرد مسنی درآمد .دایی از حال و روز
داوود با خبر بود اما كاری برایش نمیكرد.یك روز داوود از تهران برگشت.قیافه اش پیر
و نحیف شده بود و موهایش سفید.بیشتر دندانهای ریخته و سیاه شده بود.تمام روز گوشه
خانه می نشست و سیگار میكشید.دایی میدانست داود به شهر آمده اما از او سراغی
نمیگرفت.یك روز داوود به سراغ پدرش رفت و سهم الارثش را طلب كرد.استدلالش این
بود:(( من الان به این پول احتیاج دارم.شما حق ارث منو بدین من رضایت میدم كه بعد
از مرگ شما یك ریال هم ارث نخوام)).دایی
هم از خدا خواسته صد هزار تومان به او داد و بعد از گرفتن امضا روی یك برگ كاغذ از
خانه بیرونش كرد. داود در كهریزك كارتن خواب شد.گاهی وقتها كه مادرم به تهران
میرفت به سراغش میرفت و مقداری پول برای گذران زندگی به او میداد. اما این زمستان
آخرین زمستان زندگی داوود بود...دیشب مادرم به همراه دوتا از خواهر های ناتنی اش
برای مراسم تدفین او به تهران رفته اند.هر
چند به جز زن و دختر هایش و چند تا فامیل تهرانی فكر نكنم كس دیگری برای دفن او
آمده باشد.داوود باتمام بدبختی هایی كه در زندگی كشید الان زیر خاك راحت خوابیده
است. دردهایش دیگر تمام شد .لا اقل در این دنیا .آن دنیا راهم خدا میداند و بس
.دایی سالم و سرحال و زنده است.زن دایی چند سال پیش مرد .پسردایی دیگرم كه از زن
دومش بودهم چند سال پیش فوت كرد.حالا دایی مانده است و پنج تا دختر كه چهار تایشان
شوهر كرده وبه خانه بخت رفته اند.نمیدانم دایی اصلا ته ته وجدانش خودش را ملامت می
كند یا نه ؟ شاید اگر داوود رازیر بال و پرخودش میگرفت الان در سن 44سالگی هنوز
داود زنده بود.
سلام داداش سعید!
کجایی ؟ نیستی ؟ آب شدی رفتی تو زمین! نکنه راس راسی رفتی تو زمین؟ پس اگه هنوزم اونجایی جون خودت یه سراغی از لیلی واسه من بگیر.بپرس اون زیر زیرا سردش نیست؟ جاش راحته؟...دلش برام تنگ نشده؟... منم دلم میخاد بیام اونجا.اما نمیشه.از ننه ام پرسیدم چه جور میشه برم پیش لیلی .گفت:((مگه بمیری تا منم از دستت راحت بشم!)) اما من هر کاری کردم نمردم. یه روز رفتم واز بالای اون کوه بزرگه هست که پایینش یه آبشار داره ؟ خودمو پرت کردم پایین .اولش خیلی تند اومدم .بعد کم کم یواش شد ..یهو دیدم روی زمین نشستم .عین یه گربه که از هر طرف بندازیش چهارچنگولی پایین میاد.به باقر دوغی گفتم. داد زد(( از بس که سبک مغزی! )) اما من آخرش نفهمیدم سبک مغزی چه ربطی به مردن داره.یه بار خودموانداختم زیر یه ماشین ارتشی-آخه ننه ام بیشتر وقتا نفرینم میکرد (الهی بری زیر یه ماشین ارتشی که پول خونت رو هم ندن!)- اما سپر ماشینه خراب شد و راننده اش اومد پایین و منویه فصل کتک محکم پدر و مادر دار زد!طناب خریدم که خودمو خفه کنم اما طنابه پاره شد.از بس که نازک بود. خلاصه هر کار کردم نمردم.یه روز داشتم تو کوچه واسه خودم راه میرفتم که یه پیرمرد جلوم درقی خورد زمین و نفسش بند رفت.رفتم بالا سرش ...ناله میکرد ...پسرم دارم میمیرم....دارم میمیرم...گفتم : خوش به حالت عمو.خوش به سعادتت ! کاش اینو نگفته بودم.همچین با عصا مالوندتو سرم که نزدیک بودمن به جاش بمیرم .بعدش ترو فرز از جا بلند شد و همینطور که یک ریز به من فحش میداد راهشو گرفت و رفت .انگار نه انگار که ... پشت سرش داد کشیدم : آهای عمو کجا؟ بیا بمیر دیگه !...بعدش فلنگو بستم چون داشت به طرفم حمله میکرد.آخه میدونی ..باقر دوغی نبود که با یه پاره آجر بشه قضیه رو ختم به خیر کرد.یه پیرمرد فکسنی بود!
اینارو که برات نوشتم فکر نکن خودم نوشتم ها! اینو نصیر –پسر خاتون خانم – برام نوشته .خودشم از اولش تا آخرش هر هر خندیده.اگه چیز دیگه ای نوشته بود بهم بگو تا به خدمتش برسم.اینو بنویس! .... نه اینو ننویس... مث اینکه هوس پاره آجر کردی ؟...وایسا....
آقا ما اومدیم بگیم که فعلا زنده بوده و هنوز کماکان به تلف کردن اکسیژن و آلوده کردن لایه ازن ادامه میدیم!!
و معنی و مقصود آن این است که کماکان مطلبی برای نوشتن نداشته و فقط محض خالی نبودن عریضه این پست ایجاد گردیده و ارزش مالی ، معنوی، حقوقی،اسنادی ادبی و....دیگری ندارد.
این گواهی به درخواست آقای سعید صادقی صادر شده و ارزش دیگری ندارد!!
وقتی مج 114 به دهانه غار رسید نفسی به راحتی از سینه كشید.دست راستش را روی زانوی آسیب دیده اش گذاشت و اخم هایش را در هم فرو برد.از جراحت زانویش خون می آمد و روی برفهای مسیر دشت تا غار را ردی از خون نشاندار كرده بود. زیر لب گفت :
((اصلا خوب نیست!نه .اصلا خوب نیست .))لنگ لنگان در حالی كه به اسلحه لیزری اش تكیه داده بود وارد غار شد.درب اتوماتیك با اسكن چشمش اورا شناسایی كرد و باز شد. لیل 113 (همسرش) به محض دیدن اوبا عجله به طرفش آمد و كمكش كرد كه روی تخت دراز بكشد.
- مرد چی شده ؟ چرا زخمی شدی؟
+ وقتی داشتم از گذرگاه كساندرا رد میشدم خودرو برفی لیز خورد و از دره پرت شد پایین. خودم هم از خودرو افتادم بیرون و زخمی شدم. همیشه این احتمال رومیدادم.با برفی كه رو زمین نشسته و بسته شدن جاده ها ... بگذریم .این هفتمین روزیه كه نتونستم چیزی شكار كنم .خودور هم از بین رفت.ذخیره غذایی مون رو به اتمامه .علم من در این زمینه به بن بست رسیده .باید كاری كرد.
لیل 113 با مهربانی به مج 114 نگاه كرد.از زمانی كه ازداخل لوله آزمایشگاه بیرون آمده بود تا این حد به كسی یا چیزی وابسته نشده بود. انتخاب آن دو بر اساس خصوصیات ژ نی همسانی بود كه كنفدراسیون در نظر گرفته بود تا آنها بتوانند در كنار هم به عنوان همكار و شریك زندگی كار كنند . سالها با هم در زمینه زندگی در شرایط بمباران اتمی تحقیق و مطالعه كرده بودند و حالا عملا داشتند این شرایط را تجربه میكردند.شش ماه قبل زمین درگیر یك جنگ اتمی شده بود و 95 درصد اهالی زمین از بین رفته بودند. بقیه اهالی درواحد های جداگانه و دور از هم در شرایط قرنطینه به سر میبردند تا دوره بمباران اتمی تمام شود.بر اثر بمباران اتمی ابر سیاهی دور تا دور زمین را فرا گرفته بود و مانع از رسیدن نور خورشید به زمین میشد .این امر باعث شده بود زمین سرد و منجمد شود . غار دو سال قبل از بمباران ساخته شده بود.از زمان اتمام ساخت غار مج 114 و لیل 113 به همراه دو فرزندی كه فدراسیون برایشان درنظر گرفته بود – یك پسر و یك دختر 12 و 13 ساله به نامهای مج 116 و لیل 115- د رغار زندگی میكردند .در زمان وقوع جنگ هسته ای آنها در غار بودند و از خطر مرگ نجات پیدا كردند.با گذ شت شش ماه از وقوع حادثه دیگر شماره های هم از یادشان رفته بودو همدیگر را (مرد، زن ،پسر و دختر ) صدا میكردند.
مج 114 ا زصفحه مانیتوری كه بیرون غار را نشان میداد به پسر و دختر نگاه كرد كه داشتند روی سطح یخزده دریاچه ای كه در دامنه كوه بود با هم بازی میكردند. بچه ها گوی لیزری درخشانی را با راكتهایی كه در دست داشتندبه طرف هم پرتاب میكردند . در اطرافشان سگ مكانیكی كوچكی كه مج 114 برای سرگرمی بچه ها ساخته بود جست و خیز میكرد و سعی میكرد با پریدن به هوا گوی درخشان را بگیرد .گهگاه كه موفق میشد پارس خشداری از خود بیرون میداد و گوی را به سمت یكی از بچه ها می انداخت .مج 114 با خود اندیشید : سیستم صوتی اش ایراد داره ! صداش خش دارشده .باید تعمیرش كنم.
یك ساعت دیگر بازی بچه ها تمام میشد و آنها خسته و گرسنه برمیگشتند.اما دیگر چیزی برای خوردن باقی نمانده بود.
لیل 113 با مهربانی دستی به شانه مج 114 گذاشت و او را از خیال بیرون آورد . مثل یك پرستار دوره دیده شلوار مرد را از ناحیه ای كه زخمی شده بود با قیچی لیزری برید و شروع به سوزاندن رگهای بریده شده و زخمی با نور صورتی رنگ كرد. مرد با خود فكركرد:(( داخل دانشگاه فناوری به ما میگفتند نور صورتی باعث تحریك اشتها و بیشتر غذا خوردن انسان میشه!))با این فكر دلش از گرسنگی ضعف رفت و صدای شكمش بلند شد. بوی سوختگی برایش مثل بوی كباب بود.آب دهانش را به سختی پایین داد و به چشمهای آبی رنگ لیل 113 خیره شد .لیل 113 لبخندی زد.لبش را آهسته گزید و بدون اینكه به صورت مرد نگاه كند درحالی كه داشت زخم مرد را می بست گفت:(( تو زخمی شدی و نمیتونی برای شكار بری بیرون .پس وظیفه منه كه غذای تیم ر و تامین كنم.)) نگاه مصممی به مرد انداخت وادامه داد : (( من كارمو خوب بلدم.مطمئن باش موفق میشیم )).مرد نگاهی از سر حق شناسی به زن انداخت.دست زن را در دست گرفت، لبخندی بر لب آورد و گفت :(( ممنون زن .دنیای آینده به تو افتخار میكنه! )).
****************************
غذای تیم دو هفته توسط زن تامین شد. در این مدت بچه ها لیل 113 را ندیدند و هر وقت از مرد درباره زن سئوال می كردند میگفت كه برای شكار بیرون رفته و هنوز برنگشته است .بچه ها تمام روز را به بازی كردن میگذراندند و شب برای غذا خوردن به غار می آمدند و بعد از غذا به خواب میرفتند.ابرهای تیره آسمان كم كم از بین میرفت و نور خورشید زمین را داشت گرم میكرد . مقدار زیادی از برفها آب شده بود. گویی پس از یك زمستان طولانی بهار دوباره از راه میرسید. جراحت پای مرد خوب شده بود و دو هفته استراحت قوای رفته را به او برگردانید. روز چهاردهم بعد از اینكه سفارشهای لازم را به هر دو كرد برای شكار از غار خارج شد.آن روز پسر كمی تب داشت و در غار دراز كشیده بود و دختر هم برای مراقبت از او در غار ماند. ساعتی گذشت.پسر تشنه اش شد و از دختر خواست برایش از محفظه سردخانه آب بیاورد.دختر سلانه سلانه به طرف سردخانه رفت و درب سردخانه را باز كرد .... ناگهان چشمهایش از وحشت گشاد شدند و زبانش بند آمد .چیزی از داخل سردخانه بیرون افتاد و غلتید و غلتید تا به كنار تخت پسر رسید. پسر نگاهی به پایین انداخت و سر بریده لیل 113 را دید كه با چشمهای آبی مصمم و مهربانی كه یخزده بودند به او نگاه می كند! صدای جیغ گوشخراش دختر در غار طنین انداخت .
سعید صادقی /3 مهر 88

وقتی داشتند شكارش میكردند مقاومت زیادی از خود نشا ن داد .در انتها مجبور شدند با سلاح بی حس كننده به طرفش شلیك كنند. وقتی اشعه سبز رنگ به بدن موجود اصابت كرد نعره بلندی كشید و مثل یك تكه سنگ روی زمین افتاد.كاپیتان با رضایت شاخك های بالایی سر خود را زیر كلاه فضایی مرتب كرد و غرید :((عجب موجود وحشی ای بود؟ حتی در سیاره تایتان هم چنین موجوداتی پیدا نمیشه!))با چنگالهایش به دو روبات سفینه اشاره كرد تا موجود را به داخل بیاورند.روبات مسیر یاب سئوال كرد:((مسیر بعدی كجاست فرمانده؟)) .كاپیتان با رضایت گفت :((به سمت مقر آزمایشات .پی 321.)).(( بله قربان.زاویه مسیر روی 324 درجه از سمت سیاره اورانوس و ...))فرمانده صدایش را قطع كرد:(( فرمان در سكوت!)).صدای بیپ آرام ربات به معنی دریافت دستور، از صفحه قرمزرنگ برخاست.سفینه با سرعت به سمت مركز آزمایشات به راه افتاد .
***************************
قفس از جنس شیشه وبه شكل مكعب ساخته شده بود.در میان قفس روی یك تخت (موجود) با نگهدارنده های الكتریكی محكم به تخت بسته شده بود.دو بازوی رباتیك كه به سقف قفس متصل بودند روی بدن موجود مشغول بررسی و تجزیه و تحلیل بودند.
كاپیتان در كنار پرفسور با رضایت به شكارش خیره شده بود.پرفسور با دقت به صفحه شیشه ای نشاندهنده وضعیت موجود كه با رنگ آبی میدرخشید با یكصد چشمش خیره شده بود زیر لب با خودش حرف میزد.وقتی سر بلند كرد با شوق به كاپیتان گفت :
((تبریك میگم كاپیتان !شما آخرین نمونه از این موجود رو شكار كردید.باید درخواست كنم به شما یك مدال بین ستاره ای بدن.))
كاپیتان بی توجه به تمجید پرفسور گفت :((خوب ! نتیجه تجزیه و تحلیل شما از این موجود چیه؟)) پرفسور لبخندی زد و گفت :
=با معیار های علمی پیشرفته باید بگم از نظر اندامی ضعیف ! غده كروی كه در قسمت بالایی بدن وجود داره وظیفه هدایت و كنترل موجود رو بر عهده داره .دو سوم حجم بدن از آب تشكیل شده كه بی آبی و زندگی طولانی مدت در بیابان مقدار زیادی از اون رو بین برده كه ما با سرم های آبكی كمبود آب بدن روتامین كردیم. اما به نظر من مهمترین عضویكه كاربردش برای ما نا شناخته است ...
- پرفسور من یك ساعت دیگه در مقر كنفدراسیون جلسه دارم!برین سر اصل مطلب.
= بله .یك عضو در میانه بدن این موجود است كه كار خون رسانی به بقیه اعضا رو بر عهده داره اما این تنها كارش نیست.این عضو با صداهای ملایم تحریك میشه و سریعتر میزنه وضربان اون به نحویه كه نحوه كار بقیه اعضا رو كنترل میكنه و در حقیقت در كار غده كروی كه در بالا وجود داره اختلال ایجاد میكنه و به نظر من برای اون مضر و خطرناكه و...
- خوب بیرونش بیارین!
= اماموجود بدون اون میمیره!
- با دستگاه هایی كه دارین زنده نگهش دارین.میخوام ببینم بدون این عضو چه واكنشی از خودش نشون میده.
صحبت بین پرفسور و كاپیتان را ورود ربات خبر رسان نیمه تمام گذاشت. فرمانده با بی حوصلگی غرید:
- چی شده ایكس 456؟
+ قربان ! به ما خبر دادن یك نمونه از جنس مخالف این موجود توسط كاپیتان واندران شكار شده و دارن میارنش اینجا!
- كاپیتان با ناراحتی اندیشید :(( لعنت اورانوس بر تو باد واندران! مدال بین ستاره ای از دستم رفت ! ))
**************************
موجود دوم هراسان و رمیده به داخل قفس رانده شد.لحظه ای با چشم های وحشت زده به درو دیوار قفس نگاه كرد.بعد توجهش به موجود دیگری كه در میانه قفس روی تخت بدون قلب دراز كشیده و بیهوش بود جلب شد.قلب موجود اول در داخل یك ظرف شیشه ای مملو از مایع نگهدارنده مثل تكه ای گوشت بی فایده شناور بود. موجود دوم بالای سر اولی رفت.با دست بدن او را لمس كرد.كاپیتان و پرفسوراز پشت شیشه با اشتیاق به آنها نگاه میكردند. تغییری در وضعیت بدنی موجود اول پدید نیامد.دومی با آوایی عجیب شروع به سر دادن الحانی زیبا برای اولی كرد((لی ..لی...لی ...لیلی!ما..م اا... ج ج ج ج ن ن ن نوووووون ن ن ن!)) .اما باز هم بی فایده بود. به ظرف شیشه ای كه قلب در آن بود نگاه كرد.با عجله به سمت ظرف رفت و قلب را از داخل ظرف برداشت و به بالای سر موجود روی تخت آمد. قلب مكانیكی در سینه اومرتب و منظم می تپید.
موجود دیگر به یك حركت قلب مكانیكی را از جا كند .پرفسور و كاپیتان با هم فریاد كشیدند(نه!).قلب مكانیكی به گوشه ای پرتاب شد و قلب اصلی جای او را گرفت. موجود دوم دوباره شروع به خواندن آواز خود كرد.
كاپیتان داد كشید:(( اون رو ازش دور كنید!نمونه منو كشت!)) نگهبانان با اسلحه های آماده شلیك به سمت اتاقك شیشه ای دویدند. نور سبز رنگی فضای اتاقك را پركرد و قفس شیشه ای به هزاران تكه تبدیل شد.پرفسور و كاپیتان خود را روی كف آزمایشگاه انداختند.دود و گرد و غبار همه جا را فراگرفت .چند دقیقه بعد كه سر و صداها خوابید ،كاپیتان از جابرخاست و به سربازی كه بالای سرش خبردار ایستاده بود گفت: ((گزارش بده!)) سرباز من و منی كرد و گفت : (( قربان! ما فرصت تیراندازی پیدا نكردیم...))
= پس چكار كردید سرباز؟
- قربان ... وقتی ما وارد بقایای اتاقك شدیم هیچ موجودی اونجا نبود .احتمالا فرار كرده باشن !
= فرار ؟ اما چه طوری؟
نگاه كاپیتان به قلب مكانیكی له شده كه در گوشه اتاقك بود افتاد .چراغهای روی قلب چند بار خاموش و روشن شد و بعد از كار افتاد .
سعید صادقی / 14 مرداد
همه پایم/ دلم / راهم
زدروغ
که همیشه رستمش کشته
به خنده سهراب
سهراب
را
به آفتابی که بی رمقیش
شوق روشنی تو بود
ز انزوای که روز و سال وماه
دیگر نتواند حریق خاموش
پلک بیدارم را به خواب کند
به همیشگی آمدنت
رها ترین همیشه
به انتظارند !
رها
رها
http://irajsalarvand.blogspot.com/

عروسی تازه شروع شده بود.از ساعت 10 صبح ، گروه نوازنده اسباب و اثاثیه شان را داخل حیاط گذاشته بودند .ارگ زن گروه جوانی حدودا بیست و دو سا له با موهای بلند مشغول تنظیم نتهای ارگش بود. كم كم دختر های جوان با لباسهای رنگارنگ دور تا دور حیاط جمع شدند و چشم به حركت دستهای ارگ نواز داشتند كه موسیقی را شروع كند .صدای ریتم تند موسبقی در فضای حیاط طنین انداخت .جوانها دست در دست هم دایره ای درست كردند و مشغول رقصیدن شدند.خواننده گروه میكروفن را جلوی دهانش گرفت .گلویی صاف كرد . خواند : ((وی وی وی وی بناز ... وی بناز ناز مكه ...))
**********************************
عروس زیر دست آرایشگر حوصله اش سر رفته بود.سه ساعت بود كه آرایشگر بند می انداخت ،كرم میمالید ، پودر میزد ، خط میكشید ، رنگ میكرد و بعد دوباره پاك میكرد. بعد مثل بچه ای كه از نقاشی اش ناراضی باشد دوباره شروع میكرد. حوصله آرایشگر هم سر رفته بود:(( ترشیده! این همه چاله چوله رو چطور صاف و صوف كنم؟ چقدر صورتش جوش داره! بیچاره داماد! چی بهش انداختن !)).چرت عروس یكهو پاره شد و با ناز و ادا پرسید:(( تموم نشد؟ پوستم داره میسوزه .))
بند انداز لبخندی زد و گفت :(( عزیزم داره تموم میشه.میخوام یه میك آپ برات بكنم كه تا آخر ماه عسلت پاك نشه .)) بعد یك قدم عقب رفت و طوری كه كه عروس بشنودبا تحسین گفت :(( وای خدایا !هزار ماشالله !))
عروس پرسید : (( چی شده ؟))
بند انداز گفت :(( تو عمرم عروسی به این خوشگلی آرایش نكردم!!)).
صورت عروس گل انداخت و زیر لب گفت:((همه اینو میگن ! ممنون !))
*****************************
فرهاد دیگر طاقت نگاه های تند و سرد دیگران را نداشت .سرش پایین بود و موزاییك های كف حیاط را نگاه میكرد . با نوك پا در خیالش قلبی را روی كف حیاط رسم كرد.
خوب اینم تیری كه خورده وسط قلب .... اینم قطره های خون ... اینم یه ظرف كه خون دل توش جمع شده .حالا عكس دلبری رومیكشم كه میخواد از ظرف ، خون عاشقشو بخوره ...
- هنوز عادتو ترك نكردی؟
= سایه نكن ! برو كنار دارم نقاشی میكشم. پا روی دلم نذار !
- بسه دیگه ! آبرومونو بردی همه دارن نگات میكنن.
باباش دستش را گرفت و به سمت خودش كشید.فرهاد نگاهش كرد.جلوی نور آفتاب ایستاده بود و تصویرش جلوی چشم ضد نور بود. فرهاد سرش گیج رفت و نشست.
- فرهاد!
- من خوبم .خوب خوب. فقط یك كم سرم گیج میره.
- بیا برو تو اتاق یك كم دراز بكش .
پدر دست فرهاد را گرفت و داخل اتاق برد و گوشه ای دراز كرد. دختری با چادر رنگی وارد اتاق شد.آنها را ندید .چادرش را باز كرد.لباس سبز بدن نمایی پوشیده بود.پدر سرفه كرد.دختر جیغ خفیفی كشید و با دستپاچگی گفت :
شما اینجا چكار میكنن؟ الان زنا میان این اتاق واسه لباس عوض كردن و ... ( بقیه حرفش را خوردو با اخم فرهاد و پدرش را نگاه كرد)
- برن یه اتاق دیگه . فرهاد حالش خوب نیست.
- خوب بره خونه .الانه كه عروسی شروع بشه .سرو صدا نمیذاره ....
- حتما خانم خانما ! منتظر دستور جنابعالی بودیم.شما بفرمایین من درستش میكنم.
- دختر زیر لب غرولند كنان اتاق را ترك كرد.
فرهاد به سقف نگاه كرد
-چنگگ! اینا به سقفشون چنگگ دارن!
پدر چشمهای فرهاد را بست .
- بهش نگاه نكن .چنگك نیست .قلاب پنكه سقفیه .نگاش نكن .بخواب.
فرهاد بغض كرد.دست پدر را بوسید.
- حس میكنم یه چنگك مث اون تو سینمه. داره دلمو از حلقم میكشه بیرون.
- بخواب . نگاش نكن .الان میریم خونه . مادرت كه كادو عروس رو داد میریم..... خدا لعنتش كنه!
**************************
داماد ، پك آخر را كه زد وافور را به دست اصغر داد.
- بسمه دیگه .واسه امشب كافیه .فول فولم!
اصغر خندید
- شاداماد !فول فولتم قشنگه ! عروس چقد قشنگه ایشالله مباركش كن! امشب كم نیاری آبرومونو ببری .یه سر دیگه بچسبونم؟
- نه .میخوام برم سراغ عروس.چهار ساعته تو آرایشگاهه . فردا كه ببرمش خونه خودم نمیذارم ازین رنگ و روغنا بزنه .زن رو چه به آرایش.
- یه كم ازین ادوكلن بزن بوی تریاك ازت نیاد.
- بیاد ! فكر میكنی منم ازین زن ذ لیلام؟ اصلا دوس داری خودم بهش بگم ؟
- حالا امشب بهش نگو ضایعت كنه فردا شب بهش بگو! پا شو بریم دیر شد.
*************************
یكی از دوستان داماد دو نفر مطرب را همراه خودش آورده بود.ماشین عروس كه دم در حیاط رسید ساز زن جلوی داماد را گرفت و آنقدر یك نفس ساز زد كه داماد خنده كنان هزاری سبزی را داخل لوله سازش چپاند. جمعیت داخل حیاط كل كشیدند و موزیك تند ارگ فضا را انباشت .رقص تند دختر ها در یك دایره بزرگ شروع شد.
*******************
چنگك ! قلاب ! یك بسته طناب زرد رنگ كه گوشه ای افتاده بود. فرهاد از جایش بلند شد و طناب را از گوشه ای برداشت و حلقه اش كرد.در باز شد .دخترك 7 سالهای وارد اتاق شد.موهایی طلایی رنگی داشت و عروسك پارچه ای اش را محكم بغل كرده بود.با چشم های آبی اش به فرهاد نگاه كرد.
- عمو .داری چكار میكنی ؟
- دارم برای گوسفند عروسی یه طناب درست میكنم كه اینجا سرشو پخ پخ كنیم !
دختر خندید.
- پخ پخ یعنی چی ؟
- یعنی سرشو اینجا ببریم و بدیم مردم كبابش بكنن .
- گناه داره حیونكی .سرشو نبر عمو .خوب ؟
- نمیشه .عروسی بدون قربونی فایده نداره . شما هم برو پیش مامانت .الان نگرانت میشه.
دخترك بیرون رفت.فرهاد طناب را به قلاب انداخت و محكم كرد .صندلی را زیر طناب گذاشت و بالا رفت....
*************************
بعد التحریر:
خوب ! حتما باید تا آخر همه اش رو مینوشتم؟گمان نمیكنم .
قربانتان .سعید صادقی

من كه توی سیاهیا ،از همه رو سیاه ترم
میون اون كبوترا ،با چه رویی بپرم؟
ظهر بود .موقع نهار داخل غذاخوری نشسته بودیم كه آقای گودرزی (مسئول خدمات ) كنارمون اومد و گفت :(( هر كی دوست داره بره مشهد تا 28 خرداد هتل جای خالی داره .فردا بیاد پیش من.)) دلم لرزید.با خودم عهد كرده بودم هر سال برم زیارت آقا امام رضا(ع) .اما گویا این بار آقا پیش دستی كرده بود و خودش جلوتر من رو دعوت كرده بود.
اگر ما به یاد اون نیستیم ، اون به یاد ما هست.
الان مشهد هستم.غرق در بوی عطر حرم و نوازش چشم نواز برق گنبد طلای آقا.
بیاد همه تشنه لبای عالم از سقا خانه اسماعیل طلایی آب میخورم.
السلام علیك یا غریب الغربا.
قربان همه شما.سعید صادقی
خرداد 88
همه چیز از دیروز ظهر شروع شد.پمپ آب مثل آدمی که دل پیچه سختی بگیرد به جان کندن افتاد(ررررررررتتتتتتتت تق تق تق تق رررررر تق تق!) اولین ترکش خرابی پمپ آب نصیب بابای قیس شد.سر ظهر تنگش گرفته و رفته بود دستشویی که بعد از یک ربع صدای فریادش گوش اهل خانه را کر کرد: (( این لوله که آب نداره! قیس! قیس ! بدو بیا)) قیس هول هولکی و با عجله آفتابه کهنه ای را که پدرش از درب دستشویی به بیرون پرت کرده بود برداشت و از آب داخل تانکر وسط حیاط پر کرد و از شکاف لای در دستشویی هل داد داخل اما... (( آآآآآخ سوختم!بی پدر .اگر دستم بهت نرسه شوف شوف!))چاره فقط فرار کردن به کوچه ای بود که زیر گرمای 50 درجه ظهر تابستان اهواز داشت آرام آرام مثل ماهی روی آتشمی پخت. قیس به زحمت زیر چهار تاقی درب خانه ای سایه ای پیداکرد و نشست.گرما گلویش را به سختی فشار میداد و هوای دم کرده مثل کوه روی سینه اش سنگینی میکرد.انتهای کوچه چنان دور مینمود که در نظر سرابی از آب را پدید می آورد.با خودش فکر کرد.((پریای دریایی؟اونا توی این گرما .....زیر این هرم آفتاب میپزن و پولکای سفید و نقره ای شون خشک میشه به تن نرم و نازکشون...پری بدون آب نمیتونه زندگی کنه....آدم بدون محبت!)) از جمله ای که ساخته بود خوشش آمد و چند بار جمله را مثل آبنبات شیرینی زیر لب مزه مزه کرد.سر به دیوار داغ از گرما گذاشت و چشمهایش را بست.((بذار کله ام ازاین گرما منگ منگ بشه.مخم بپزه و خشک و پوک بشه.اصلا مخ میخوام چکار؟ مگر همیشه بابام بهم نمیگه {پسر! تو کله تو بجزخاک اره هیچ چی نیست!} خاک اره! باباش نجار بود و همیشه بوی چسب چوب و خاک اره میداد . چشمهایش بسته بود اما گوشهایش می شنید.صدای باز شدن درب خانه ای که در سایه اش نشسته بودو بعد از لحظه ای دوباره در بسته شد.اما چند دقیقه بعد دوباره صدای باز شدن درب آمد و صدای شر شر ریزش آب شنید.با خودش فکر کرد((سراب به این نزدیکی؟ سراب که صدا نداره؟!)) ...((بیا آب بخور!)) .چشمهایش را باز کرد.لیلا بود .دختر همسایه که بالای سرش با یک لیوان آب ایستاده بود و لیوان را به طرفش دراز کرده و مثل مجسمه ای از زیبایی بی حرکت مانده بود.لیوان در پرتو آفتاب تابستان میدرخشید و باریکه ای از نوررنگارنگ بر روی دستهای سفید لیلا انداخته بود که بازی میکرد و روی پوست میدوید .انگار میخواست بر سطح سفید دست بوسه بزند. لیلا تکرارکرد: ((بیا.آب بخور)) قیس لیوان را با لرزشی در دست گرفت و آب را با ولع نوشید.اما چشم از لیلا بر نمیگرفت.لباس یکسره سبز و آبی رنگی پوشیده بودو روسری آبی به سر داشت. چشم های آبی .صورت سفید و گرد مهتابی با دو حلقه موی سیاه که از دو طرف بناگوش آویزان بود و در هوا تاب میخورد....((میخوری ؟)) قیس با سر جواب مثبت داد .دوباره لیوان آب از پارچ آبی که به دست لیلا بود پر شد و باز درخشش نور برروی دستهای لیلا...قیس دلش میخواست که گرفتن لیوان را به تاخیر بیاندازد تا درخشش نور و دستها را ببیند.اما صدایی از داخل خانه لیلا را صدا کرد وقیس مجبور شد زودتر لیوان را پس بدهد .لیلا به خانه رفت و دررا پشت سر ش بست .قیس زیر لب گفت :(( س..لام!)) اما صدایش آنقدر گرفته و ضعیف بود که حتی خودش هم صدای خود را نشنید. با خودش گفت :(( چطور میتونم بهش بگم؟با این صدایی که از بس نگفته دوستت دارم خراشیده و زنگ زده شده .مثل یه زندونی که سالهاتوی سلول انفرادی افتاده باشه و مدتهابجز با خودش با کس دیگه ای حرف نزده باشه، بعد از چند سال بیارنش بیرون و بخواد حرف بزنه....نمیتونه!فقط باید نگاه کنه.با چشایی که از فرط نگفتن غصه هایی که تو دلش روی هم تلمبار شده پر اشکه.نگاه میکنه و نمیتونه حرف بزنه.میخواد داد بزنه ونمیتونه.واسه همینه که فقط گریه میکنه)).چشمهایش را بست.شاید این هم یک سراب بود؟اما در سینه اش دردی احساس میکرد که تا به حال سابقه نداشت.زیر لب زمزمه کرد: ((پریای دریایی ....پریای دریایی بدون آب میمیرن ،آدما بدون محبت !)) صدای پمپ آب خانه شان را از چند خانه بالاتر جایی که نشسته بود شنید. زیر لب خندید.((ممنون که خراب شدی!ممنون!))حالا بابا تا مدتی بایددشداشه بپوشه و بره سرکار! توی این گرما پماد سوختگی از کجا میشد گیر آورد؟
سعید صادقی/اهواز / اردیبهشت 88
بعدالتحریر :
1- حرف مرد یکیه! فقط و فقط لیلا! مگه به نویسنده چند تا قهرمان قصه میتونه برای خودش داشته باشه؟
2- اهواز گرمه .کم کم باید موقع دستشویی رفتن مواظب خودم !؟ باشم.
3- اگر پول دستم بیاد یه دشداشه میخرم!
4- ما مخلص هر چی عربه هستیم!!
5- قربان همه عزیزان.سعید
اول کلام :
یاری اندر کس نمیبینم ،یاران را چه شد ؟
هرچی مادیر به دیر آپ میکنیم به جز محمد آقا رفیق عزیزم و یکی دو نفر دیگه کسی به
ما سر نمی زنه.
درین سرای بیکسی کسی به در نمیزند/به کوچه سار خستگان پرنده پر نمیزند
دومین کلام: تراوین
راستش من تا به حال از هرچی بازی رایانه ای هست بدم میومد .-بین خودمون بمونه
استعداد بازی کردن رو هم نداشتم!-
اما معرفی بازی تراوین توسط روزنامه جام جم مارو کنجکاو کرد که وارد بازی اینترنتی
تراوین بشیم و ثبت نام کنیم.بازی که بصورت ایرانی شده هم تو سایت travian.ir میشه بازی کرد.کم کم و
مرحله به مرحله چنان درگیر این بازی شدم که داره زندگیم مختل میشه.روزی دو ساعت باید
برم کافی نت و بازی کنم.همش به فکر اینم که دشمن موفعی که من انلاین نیستم به آبادیم
حمله نکنه.مردمم غذا کم نیارن و از گرسنگی نمیرن.کدوم یکی از منابعم رو ارتقا بدم
و...
خلاصه کلا از زندگی و حتی آپ کردن وبلاگم افتادم.
حتی دیگه نمیتونم داستان بنویسم.بعضی وقتا با خودم فکر میکنم دلهره برای یه مشت
مردمی که فقط یه سری صفر و یک توی حافظه سرور یاهو هستند واقعا مسخره است.اونا که
واقعی نیستن!؟ شاید این بازی بعه خاطر حس مسئولیتی که برای آدم ایجاد میکنه اینطور
طرف مقابل رو در خودش درگیر میکنه که نمیتونه ازش دل بکنه؟
کافیه یک بار بازی کنید تا اسیر این بازی بشید.مثل خیلی از بازی های زندگی که آدم
ناخواسته وارد اون میشه اما بیرون رفتن از اون دیگه دست خودش نیست.باید خودت رو به
تقدیر بسپاری تا ببینی چه خواهد شد.
کلام سوم:
از مجنون و لیلا بیخبرم.
نمیدونم مجنون الان کجاست.هنوز بالای قبر لیلا میخوابه ؟اصلا هنوز زنده است یا نه؟
باید در اولین فرصت بهش سر بزنم.این روزا بدجور به یاد خاطرات گذشته افتاده ا
م.باید ببینمش.
خیلی وقته پول چایی به مجنون نداده ام.
دلم براش تنگ شده.
قربان همه تان.سعید صادقی

خوب ... سخته .واقعا سخته که بخوای اونقدر بالا بری .همیشه باید اول یه نگاه به آسمون داشته باشی و یه نگاه به دور و برت .هر چی دور و بر خودت گشتی و چرخیدی بسه.باید تصمیم خودتو بگیر ی.یا همه یا هیچ! اما ... نه صبرکن ! با این عجله نه .یه نگاه به دور و بر خودت بنداز.این راهیه که قبل از تو خیلیا رفتن و برنگشتن.نمونه اش همین رفیق قبلی تو.دیدی اونم چطور میخواست همه چی رو بذاره و بره ؟ بعدش چی شد؟ مگه تا کجا میشه بالا رفت؟ اول حساب کن که حد تو تا چقدره . اگر کمی فکر کنی میبینی که الان اوضاع تو زیاد هم بد نیست. میتونی با این وضعی که داری مدتها زندگی کنی .بلند پروازی رو بذار کنار.قانع باش.یه کم منطقی فکر کن. خیلی ها هستن که آرزو دارن جای تو باشن. مگه برای زندگی چی لازم داری؟ یه سر پناه امن و راحت و بی دردسر.یه قوت لایموت که اونم همیشه به راهه .تا حالا شنیدی تو این دوره زمونه کسی از گرسنگی بمیره؟ تو که با شانسی که آوردی همیشه سیر سیری و تازه بیشتر از اونی که میتونی بخوری داری. داری کم کم چاق میشی و به زور خودتو این طرف و اون طرف میکشی. ببین! حالا هی ناشکری کن! هی خیالای دورو دراز برای خودت بباف. هی آسمونو نگاه کن و بگو جای من اون بالاست.جای من اینجا نیست.باور کن.باور کن که جای تو همین جاست .
**********************************
نه ! من باور نمیکنم که من برای همین زندگی چند روزه ساخته شده باشم.خوردن و خوابیدن و مثل کرمهای لجن ته استخر توی هم وول خوردن... نه این راه زندگی من نیست.بر فرض که خورد و خوراکم خوب باشه و به راه ، زندگی که همش این نیست.آخرش چی؟ من دیگه خسته شدم.من دیگه نمیتونم تو یه دایره بسته دور خودم بچرخم و بچرخم تا پیر بشم و از پا بیفتم. من میرم.میرم و این تکرار بی فایده رو پشت سر میذارم.باید با تمام توانی که در وجودم هست اونقدر بالا برم که کسی نتونه به من برسه.باید تا خود آسمون برم.تا جایی که به ستاره ها برسم .از موندن خسته شدم .باید رفت !
*************************************
ماهی قرمز تنگ بلور، تا جایی که باله های کوچکش توان داشت به سمت بالا شنا کرد و به هوا پرید.وقتی از سطح آب راکد تنگ به بیرون می پرید قطرات شفاف آب از روی باله ها و بدنش سر خورد و به پایین ریخت. دهانش را چند بار باز و بسته کرد وهوا را با نهایت لذت به درون آبشش های خسته اش کشید. خنکای باد را روی تنش حس کرد.پولک هایش در تاریکی اتاق مثل جرقه های یک آتش کوچک لحظه ای درخشیدند و بر سطح آب منعکس شدند. از ته دل فریاد کشید :((آزادی!)).
***************************************
چند روز بعد که صاحب منزل از سفر نوروزی به خانه برگشت ماهی قرمزکوچکش را داخل تنگ بلور ندید. هر چه اطراف تنگ بلور را گشت اثری از ماهی نبود.پنجره اتاق باز بودو باد پرده های توری را تکان میداد . زیر لب گفت :(( حیوونکی ماهی کوچولو !حتما کار گربه بوده )) .
سعید صادقی/10 فروردین 88
درون تنگ بلور
و گوش پنجره کر
و چشم حادثه کور
سحر که دهکده روشن شد و چراغ رسید
کنار پنجره دیدند تنگ خالی بود
پرنده ها گفتند:
شبی نجیب تر از گربه های بازیگوش
در این حوالی بود.
عبدالجبار کاکائی
باز هم از راه رسید.بدون اینکه خبرش کنیم . مثل یک دوست قدیمی که احتیاج به دعوت کردن ندارد.آمد و دست در گردن ما انداخت و تمام جان ما را با رایحه گل های بهاری آکند.
وقتی به سال گذشته نگاه میکنم میبینم که چندان سال پرباری برایم از نظر نوشتن نبود.
دلمشغولی ها و گرفتاریهایی که داشتم کمتر مجال و حوصله برایم گذاشته بود تا بتوانم بنویسم.امیدوارم که در سال جدید دوباره بهار بتواند معجزه کند و از این تک درخت پیر جوانه های سبز برویاند.
برای تمام دوستان عزیزم که در این ایام و ایام گذشته همراه و مشوق من بودند آرزوی موفقیت میکنم .امیدوارم سالی پر بار و سر شار از زیبایی در پیش داشته باشید.

جاده مانند ماری در طول دشت گسترده بود.ماشین ها از دور به مورچه هایی می مانستند كه روی تن سیاه این مار در حركتند.مرد نگاهی به روبرو كرد.ماشین در حال حركت انگار جاده را می بلعید .هر چند صد متر یك بار یك دست انداز باعث میشد ماشین مثل یك گهواره بالا وپایین برود.یك ساعت دیگربه مقصد میرسیدند.یك ساعت! مرد اندیشید :((گذشت زمان همه چیز را حل خواهد كرد)).چشمهایش را بست....
***********************************************
تصادف در كسری از زمان رخ داد .شاید آن لحظه از زمان را از زمان عادی قیچی كرده بودند .همه چیز آهسته و در حال سكون با حركتی آهسته رخ داد.......جسد مرد را به سختی از لای آهن پاره های خودرو بیرون كشیدند.....بعد انگاردستی زمان را تند كرد. خاكسپاری.. همسرش موقع به خاك سپردن مرد چند بار بیهوش شد.قاب عكسش را با نواری مشكی روی قبر گذاشتند....سه هفته .چهلم .سالگرد...خانه خالی سوت و كور...اقوام به دیدن زن آمدند:((تو هنوز جوونی .این بچه ها باید پدر بالا سرشون باشه ...)) مراسم عروسی ....قاب عكس مرد را از روی تاقچه برداشتند.زن ،زیر چادر سفید قطره اشكی از گوشه چشم ریخت.((عزیزم گریه نكن.شگون نداره!)).عاقد پرسید:((...عروس خانم وكیلم ؟!)).........بعل.....
****************************************************
دست انداز بعدی .... ((آقا رسیدیم.بیدار شین)).مرد چشمهایش را باز كرد .نگاهی به همسرش كرد كه راحت خوابیده بود.تكانش داد.چشم هایش را باز كرد و اخم كرد.مرد گفت :(( رسیدیم)).زن گفت:(( خواب بدی دیدم))......
(سعید صادقی)
سلام خدمت دوستان قدیمی و دوستان جدید .
بعد از سه سال تحمل بلاگفا دیگر حوصله ام از دستش سر رفت و به میهن بلاگ کوچ کردیم.امیدوارم در این وبلاگ جدید بتوانم دوستان جدیدی پیدا کنم و دوستان قدیم هم کماکان پا به پای این هرزه گرد تنها در کوره راه ها و بیا بانهای بی مجنون همراه هم باشیم ،شاید بتوانیم لیلا را پیدا کنیم .
از آنجا که به هیچ وجه وبلاگم در بلاگفا باز نمیشد ،تا جایی که حافظه یاری میکرد لینک عده ای از دوستانم را هم به همراه آوردم. امیدوارم آنها هم از بلاگفا به میهن بلاگ کوچ کنند تا باز هم بتوانیم با هم باشیم .
ارادتمند همه شما/سعید صادقی
28/بهمن 87
تبلیغات
