تبلیغات
 هرزه گرد تنها

جوان کارگر به سختی مشغول کار بود .درحین کار گاهی اوقات کمر راست می کرد و با پشت دست عرق پیشانی اش را پاک می کرد. ساختمانی که او در حا ل کار برای مالکش بود به روزهای پایانی ساخت نزدیک می شد و او در این فکر بود که از چند روز بعد دوباره بیکار میشود. در این حین ماشین آخرین مدل یکی از همسایه ها از راه رسید و جلوی درب ساختمان چند طبقه ایستاد.پیرمردی با موهایی سفید از ماشین پیاده شد و سلامی به جوان کرد و خواست به سمت درب پارکینگ برود اما وقتی با قیافه اخمو و ناراحت جوان کارگر روبرو شد مکثی کرد و به کنار جوان آمد :

-خسته نباشی جوون .

کارگر من و منی کرد و گفت : سلامت باشی عمو .ببخشید که ...

- اشکالی نداره .دیدم خیلی ناراحت و گرفته ای گفتم دلیلشو ازت بپرسم .

جوان آهی کشید و گفت : چی بگم حاجی؟ کارم داره اینجا تموم میشه و از چند روزدیگه بازم بیکار میشم .باز باید برم کنار میدون وایسم تا یکی از راه بیاد و با هزار منت منو واسه کار ببره ...اصلا نمی دونم چرا کار و بار این روزگار اینطوره ؟ یکی مث من باید شب تا صبح جون بکنه و خاک و خشت رو هم بذاره  یکی هم تو تمام عمرش سنگین تر از استکان چایی صبحونه اش چیزی بلند نکنه . شما که سنی ازت گذشته بگو چرا اینطوره ؟ چرا هر چی به درگاه خدا دعا می کنم شاید فرجی بشه و وضعم خوب بشه هیچ خبری نیست؟

پیرمرد لحظه ای ساکت ماند .بعد گویی نوری در درون وجودش روشن شد و انگار او نبود که سخن می گفت :

تا نگرید طفل کی نوشد لبن ؟

اگه دعاهای ما مستجاب نمیشه باید بدونیم که حتما با تمام وجود و از ته دلمون دعا نکردیم .اون طور که بچه با تمام وجودش سینه مادرش رو می خواد و براش گریه می کنه .هر قدر هم مادرش بهش بی اعتنایی کنه اونقدر گریه میکنه تا به مقصود دلش برسه . ما مگه از اون بچه کمتریم؟

میگن بچه وقتی به دنیا میاد همه چیزو میدونه و  بعد فراموش میکنه و هر چی تو زندگی بعدی یاد میگیره  یادآوری چیزهاییه که میدونسته .اون میدونه که اگر چیزی میخواد باید با تمام وجود بخواد .

پس ما هم باید اینطور باشیم.اشکال از اون بالا نیست .اشکال از ماست که درست خواستن رو بلد نیستیم.....

جوان هاج و واج به حرفهای پیرمرد گوش کردو نوری در دلش تابید.

**********

سالها بعد کارگرکه عمری از او گذشته بود جلوی درب پارکینگ منزلش این کلمات را برای کارگر جوانی که هاج واج مبهوت حرفهای او شده بود بیان می کرد .

وقتی حرفهای پیرمرد تمام شد به گرمی با کارگر جوان دست داد و از او خداحافظی کرد.

 

 

 


نوشته شده در پنجشنبه 7 دی 1391 توسط سعید صادقی | نظرات ()


[http://www.aparat.com/video/video/result?data[text]=%D8%B7%D9%86%D8%B2%20%D9%84%D8%B1%DB%8C]

ببینید و حالشو ببرید

نوشته شده در پنجشنبه 7 دی 1391 توسط سعید صادقی | نظرات ()




نمیدانم تا حالا بازی پرندگان عصبانی را بازی کرده اید یا نه ؟

من هم این بازی رو در دو نسخه روی کامپیوترم دارم .دیروز داشتم درباره این بازی فکر می کردم .اگر خوب به نحوه اجرای بازی دقت کرده باشید به این صورت اجرا میشود که تعدادی پرنده در رنگهای قرمز، سیاه، سفید و زرد رنگ (توجه به رنگها کنید)از یک تیرکمان چوبی خود را به سمت خوکهایی که خودرادر ساختمانهای مجهز مخفی کرده اند پرتاب می کنند .با هر پرتاب قسمتی از ساختمان منهدم می شود که این کار البته کشته شدن پرنده ها رابه دنبال دارد .درحقیقت پرنده ها با یک عملیات  (انتحاری ) و از بین بردن خودشان باعث نابودی خوکهای دزد و اشغالگر می شوند!!!

چیزی به ذهنتان آمد ؟

کمی که در این باره فکر کنید ناخودآگاه حادثه 11 سپتامبر به ذهن متبادر می شود .

خوکهایی که بعضا کلاهخود نظامی به سر دارند و در عین بی تفاوتی فقط نظاره گر حمله انتحاری پرنده های عصبانی اند که با فدا کردن خودشان باعث ویرانی ساختمانهای آنها می شوند .درانتها ی هر مرحله چه چیبزی به دست پرنده های باقی مانده می آید؟ هیچ چیز! فقط جایزه آنها رفتن به مرحله بعد وفدا شدن برای تخریب ساختمانهای بیشتر است . این بازی در حقیقت یک استعاره از حملات انتحاری است و یا شاید تشویق به این حملات ؟یعنی هر چه شما به ما حمله کنید فقط باعث از بین رفتن ساختمانهای ما می شود . ولی باز ساختمانهای دیگری هست که ما درانها منتظر حمله انتحاری بعدی شما باشیم و این مرحله تکرار میشود و تکرار پشت سر هم ....

شاید هم این بازی را القاعده یا طرفداران القاعده ساخته اند تا با آن ذهن بچه های دنیا را برای انجام عملیات انتحاری بر علیه دشمنان خود آماده کنند؟هر چه که هست این بازی خیلی مشکوک می زند؟!!!

دوست دارید باز هم بازی کنید؟



نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 توسط سعید صادقی | نظرات ()


سفر سنگ

خیلی ها فکرمیکنند یک سنگ فقط یک سنگ است و دیگر هیچ . یک جسم بی جان که نه از خودش اختیاری دارد و نه می تواند کاری انجام دهد . اما همه اینطور فکر نمی کنند...

*************

کامیون حامل شن و ماسه داشت از خیابان 7 دی می گذشت که چرخ عقبش داخل چاله ای افتاد و چرت راننده را پاره کرد .ماشین تکان محکمی خورد و مقداری از شن و ماسه ای که داخل اتاق بار بود به روی آسفالت خیابان ریخت .راننده زیر لب ناسزایی نثار ارواح کسی که آن چاله راکنده بود فرستاد و پا یش را محکم روی پدال گاز فشار داد .چرخها کمی درجا چرخیدند و تکه سنگی را که از بالای بار ماسه افتاده بود به سمت درب پارکینگ یک مجتمع مسکونی پرتاب کردند .سنگ به دیوار آجری خورد و کنار درب پارکینگ روی زمین افتاد.

***************

واقعا دردم گرفت! حالا شانس آوردم به درب فلزی پارکینگ نخوردم وگرنه هزار تکه می شدم..

*****************

ساعتی گذشت. باد گرمی در خیابان می وزید و شاخه های درختان را تکان می داد .پاییز بود.پنجره ها و درب خانه ها با وزش باد بازو بسته می شدند . صدای پایی از داخل پارکینگ مجتمع مسکونی به گوش رسید: تق تق تق تق تق تق .......

دو لنگه درب پارکینگ باز شد .اما وزش باد دوباره یک لنگه در را بست. ..تق تق تق تق تق تق ...صدای پا نزدیکتر شد.صدایی به نرمی صدای فرشته ها ....خوب ! پیدات کردم!

دستی به سمت سنگ دراز شد و او را از روی زمین برداشت.

****************

گرم! نرم !لطیف و خوش بو! بیاد زمانی افتادم که  کنار رودخانه زندگی می کردم . لطلفت آن دستها زمانی را بیادم آورد که باد بهاری گلبرگ گلهای سرخ کنار رودخانه را پر پر می کردو بر روی من می ریخت .دوست داشتم آن دستها انقدر من را بالا ببرد تا بتوانم در چشمهای صاحبش نگاه کنم .

****************

سنگ درمیان در وکف پارکینگ گذاشته شد تا مانع از بسته شدن آن شود.ماشین که وارد خیابان شد ، صاحبش برگشت و با نوک پا ضربه ای به سنگ زد و آن را در گوشه ای انداخت و در را بست .

**************

بوی عطر آن دستها سنگ را خوشبوکرده بود. مورچه سیاهی از کنار سنگ گذشت .بوی خوشی که از سنگ به اطراف پراکنده می شد توجهش را جلب کرد .فکر کرد که یک خوراکی خوب پیدا کرده است اما وقتی که چندبار آرواره هایش را روی تنه سخت سنگ کشید فهمید اشتباه گرفته و راهش را کشید و رفت .

**************

ساعتها و روزها رابه انتظار رسیدن و شنیدن صدای تق تق تق تق کفشهایت سپری می کنم. فقط منتظر شنیدن آن صدای یگانه ای هستم که  همیشه از من می پرسد: سنگ کوچولو بازم اینجایی؟ ومن را با دستهایش از زمین برمیدارد ... نه لازم  هم نیست من را با دستش بگیرد .همین که با گوشه کفشش من را به میان درب و کف پارکینگ هل بدهدهم برایم کافی است.دوست دارم با تمام وجودم نوک کفشهای چرم قهوه ای رنگش را درآغوش بگیرم. وزن در را مانند یک قهرمان با تمام وجودتحمل می کنم تا او از کنارم رد شود وبعداز بستن درب پارکینگ با آن صدای قشنگ به من بگوید : ممنون ! کوچولو !

****************

پاره آجر شکسته ای  کنار درب پارکینگ کمی آن طرف تر از سنگ کوچک افتاده بود.یک روز با قیافه دلسوخته ای به سنگ گفت : من چون تو بودم ، تو نیز چون من باشی....اما سنگ در آسمانها سیر می کردو گوشش بدهکار این حرفها نبود.

*************

تا اینکه یک روز...

***********

وقتی  کارش با سنگ تمام شد و خواست درب را ببندد.با پا ضربه ای به سنگ زد.شدت ضربه این بار کمی بیشتر از دفعه های قبل بود.سنگ نمی دانست چرا و به چه دلیل مستحق این ضربه است اما به گوشه ای پرتاب شد و از پارکینگ به بیرون افتاد .درب به رویش بسته شد!

************

روز بعد سنگ دیگری جای او را گرفت . لاستیک ماشین از روی او رد شد و احساس کرد باخاک یکسان شده وحتی بدتر ، به گرد و غبار تبدیل شده  است .اما چشم که باز کرد دید تکه ای از وجودش شکسته است.

*******

آن شب تا صبح با صدای بی صدایی فریاد کشید .در دل سنگی خود گریه کرد.داغ شد .داغ شد .آنقدر که تابید و حرارتش آسفالت کف خیابان را سوزاند .تا اینکه با طلوع سپیده ی  سحربیهوش شد .

********

اگر آدم صاحب نظری از آن محل ردمی شد ، حتما از دیدن الماس درشت  زیبایی که کنار آسفالت افتاده بود تعجب می کرد.

اما ساعت شش و سی دقیقه صبح رفتگر محل آن را برداشت و زیر لب غرولند کردکه : بی وجدانها! این تیکه شیشه چیه گذاشتن دم در پارکینگ ؟ نمی گن لاستیک ماشین دیگرون پنچر میشه؟

سنگ (یا الماس؟) را برداشت و داخل گاری حمل زباله انداخت.

سعید صادقی/آبان 90

 


نوشته شده در پنجشنبه 12 آبان 1390 توسط سعید صادقی | نظرات ()


از اردی بهشت تا شهریور
باغ بی برگی که میگن  ماییم

نوشته شده در جمعه 1 مهر 1390 توسط سعید صادقی | نظرات ()


پای دیوار شهرداری كنار سطل زباله فلزی كه ازآن دود سیاه و غلیظی بیرون میزد دراز كشیده بود .صدای زوزه باد در گوشهایش می پیچید و سرما بدنش را بیرحمانه شلاق میزد. با چشمهایی بازو اشك آلود برگهای زرد پاییزی را در شب تیره نگاه كرد كه رقصان وپیچان از درختهای چنار خیابان شهرداری پایین می ریزند و كم كم بدنش رامیپوشانند. آرزوكرد آخرین برگ روی چشمهایش بیفتد و آنها را برای همیشه ببندد. حاج رسول پرویزی درپنجاه و هفتمین سالروز تولدش این آرزو را با تمام وجودش از خدا خواست.

*********************

كف پیاده رو كنار سطل زباله كه  هنوز دود از آن بلند میشد در خود كز كرده و نیمه خواب و بیدار ریزش برگها را روی بدنش نگاه میكرد .((ما آدما رفتنی هستیم.این درختا هستن كه می مونن))هر وقت پدرش در حیاط خانه شان درختی میكاشت این جمله را به زبان می آورد.(بابا، وقت رفتن من كی میرسه؟).حاج رسول پرویزی فرد مورد احترام بیشتراهالی شهرـ حداقل تا یك سال قبل _ از ته دل آرزو كرد زندگیش با ریزش آخرین برگ پاییزی به اتمام برسد.

*******************

 

یك سال قبل....

انعكاس نورریسه لامپهای رنگی روی شیشه خودرو افتاده بود .همین كه از ماشین پیاده شد بوی اسفند و صدای صلوات در كوچه پیچید .((برای سلامتی حاجیمون صلوات بفرستید! )).قصاب محل گوسفند قربانی را جلوی پایش زمین زد و كارد به حلقومش كشید. خون سرخ و كف آلود از گلوی گوسفند جوی كوچكی ساخت و آرام تا زیر پای حاجی رسید.حاجی با احتیاط پایش را بلند كرد و از روی خون رد شد .همسرش ((منیر بانو))در حالی كه با یك دست لبه چادر را گرفته بود وبا دست دیگر منقل پر ازآتش و اسپند، جلو آمد وبه او لبخند زد و گفت : (( زیارت قبول حاجی!))

**********************

از وقتی حاج رسول از مكه برگشته بود اهالی شهر بیشتر به او احترام میگذاشتند .هر روز چند نفر از كسانی كه گرفتاری و مشكلی در زندگی داشتند پیش حاجی می آمدند و از او كمك میگرفتند .او هم درحد توان به آنها كمك میكرد.اما محبوبیت حاجی باعث شد تا بعضی ها نسبت به او حسودی كنند .مخصوصا حاج كریم كه روبروی مغازه او  مغازه داشت و هر روز میدید كه چندین نفراز افراد مستند به پیش حاجی می آیند و وقتی مشكلشان حل میشود  خوشحال و درحالی كه برای حاجی دعا میكردند از مغازه بیرون میآیند .حاج كریم با دیدن این صحنه ها ناراحت میشد و مثل مار گزیده ها به خودش می پیچید .

****************

زیر جادر آبی گلدارش چنان خودش را پوشانده و سر به زیر انداخته بود كه دل حاجی برایش سوخت . بفهمی نفهمی كمی هم زیر چادر داشت میلرزید .از ترس بود یا خجالت ؟حاجی نمیدانست.زن با چشمهای درشت براقش به حاجی نگاه كرد وآهسته گفت :

((حاجی شما به مردانگی تو شهر معروفین. دست خیلیا رو گرفتین و به خیلیا كمك كردین .منم كسی رو ندارم.شوهرم مرده و خانواده ام هم منو نمیخوان . چون از اولش هم با عروسی من و شوهر خدابیامرزم مخالف بودن .حالام به غیر از خدا كسی روندارم .كمكم كنید حاجی!))

حاجی عرق صورتش را با پشت دست پاك كرد و تسبیح دانه درشت قرمز رنگش را در دست گرداند.

- خواهرم.من چیكار میتونم برات بكنم؟با این وصف در خدمتم .اگر پولی چیزی میخوای بگو .مضایقه نمیكنم .

زن دوباره سربه زیر انداخت و گفت :

پول دردی از من دوا نمیكنه .چون جایی برای زندگی ندارم .فقط اگر میتونید منو ببرید زیر سایه تون .به خدا كنیزی خانمتون رو میكنم. فقط یه گوشه اتاقی بهم بدین زندگی كنم.

- خواهر من از حرف مردم میترسم . فردا برام هزار تا حرف درمیارن .نمیگن این زن نامحرم تو خونه حاجی چكار میكنه؟

- یه قولنامه مینویسیم كه مثلا من كرایه نشین شمام .شما كه ماشا ا... خونه تون بزرگه .یه اتاق گوشه حیاط بهم بدین .به خدا ثواب داره .تا آخر عمر دعاتون میكنم.اگر هم دیدین داره براتون بد میشه به من بگین برو.من میرم.

التماسهای زن كار خودش را كرد و عاقبت توانست در تك اتاقی كه گوشه حیاط بلا استفاده مانده بود برای خودش جایی فراهم كند.حاجی مقداری وسایل زندگی برایش تهیه كرد و از آن روز به بعد زن در خانه حاجی شروع به زندگی كرد.

****************

در دروازه رو میشه بست اما... انگار كسی در شهر كاری نداشت بجز اینكه در باره حاجی و زن غریبه كه افسون نام داشت صحبت كند .شایعات كم كم از فكر ها به زبان جاری شد و مثل باد در شهر پیچید :

خبر داری حاج رسول یه زن دیگه گرفته ؟

نه؟ راس میگی ؟

البته زن كه نمیشه گفت .همینجوری تو خونه اش زندگی میكنه !

همینجوری؟

آره ! همینجوری ! هه هه هه ....

خبر داری كه ...

شنیدی كه ...

باوركن...

خودم شنیدم...

شایعات به گوش حاجی و خانواده اش رسیدوهمسر و دختر و پسرهایش همه با هم بر علیه او و افسون موضع گرفتند. هر روز به یك بهانه در خانه بساط دعوا برپا بود  .تا اینكه منیربانو از حاجی خواست زن را از خانه بیرون كند.

*****************

حاجی با بی میلی به درب اتاقی كه افسون در آن زندگی میكرد رفت و آرام در زد.افسون از داخل خانه جواب داد: بفرمایین داخل حاجی.

حاجی (یالله) ی گفت و وارد شد.افسون بی خیال ورود او بدون روسری جلوی حاجی  به پشتی قرمز رنگ لم داده بود و او را نگاه میكرد.حاجی سرخ شد و سر به زیر انداخت.

حاجی با من امری داشتین ؟

حاجی من و منی كرد و گفت : یادته روز اولی كه اومدی در مغازه به من قول دادی كه هر وقت ازت خواستم از خونه ام بری؟

افسون خندید و گفت : آره .حالا مگه چی شده ؟

حاجی گفت : من دیگه نمیتونم جواب حرف مردمو بدم.خودم وزن و بچه ام هم از دست حرفایی كه پشت سرم میزنن ذله شدیم .ازت میخوام كه از خونه ام بری.

افسون خندید و جواب داد: برم؟كجا برم حاجی؟

- نمیدونم .برات یه خونه اجاره میكنم.جایی كه نزدیك خونه من نباشه .تا اینكه مردم هم برا من هم برا شما حرف در نیارن.اومدن شما به این خونه از اول اشتباه بود.

افسون با آسودگی روی قالی كنار سماور و قوری اش نشست و گفت :

فكر كردی حاجی! من جایی نمیرم !.مخصوصا حالا كه ازت بچه دار شدم!

حاجی با شنیدن این حرف نزدیك بودسكته كند: از من ؟خجالت نمیكشی این حرفا رو میزنی .

- تو باید خجالت بكشی نه من.چطور تونستی با داشتن زن و بچه این بلا رو سر من بیاری؟حالا هم باید خودت درستش كنی.

حاجی داشت دیوانه میشد .بعد از عمری با آبرو زندگی كردن این زن به همین راحتی داشت زندگی او را به لجن میكشید .مثل دیوانه ها با داد و با فریاد از اتاق بیرون آمد و رو به زن و بچه هایش داد كشید : این پتیاره رو از اینجا بندازین بیرون!

زن و دخترهایش كه منتظر فرصت بودند به سر افسون ریختند و او را با خفت و خواری از خانه بیرون كردند.

**************

بقیه وقایع  مثل برق و باد گذشت.افسون ازحاجی به دادگاه شكایت كرد . قاضی پرونده دستور داد تاموقع  به دنیا آمدن بچه افسون در منزلی كه خرج آن را حاجی بایدمیداد سكونت كند تا بعدا از حاجی و بچه آزمایش گرفته شودتا مشخص شود كه حاجی پدر بچه است یا نه .5 ماه گذشت و بچه كه پسر بود به دنیا آمد .از حاجی و بچه نمونه گرفتند وقرار شد تا دو هفته دیگر جواب را اعلام كنند.

*************

حاجی مثل مار گزیده ها به خودش می پیچید و با بیقراری طول اتاق انتظار آزمایشگاه را می آمد و میرفت . جواب آزمایش تا نیم ساعت دیگر مشخص میشد. یك نفر مامور به همراه حاجی بود تا نتیجه آزمایش را مستقیما به دادگاه ببرد.

عاقبت متصدی آزمایشگاه با برگه جواب از اتاق آزمایشگاه بیرون آمد .آشكارا معذب و ناراحت بود و برگه را مثل اینكه درحال سوختن باشد با دو انگشتش گرفته بود.حاجی به محض دیدنش با عجله به سمت او رفت كه مامور جلویش را گرفت.

چی شد دكتر ؟

دكتر لحظه ای ساكت ماند وبه حاجی خیره شد.(دكترالان سكته میكنم .جواب چی شد؟)

دكتر آهی كشید برگه آزمایش را به دست مامور داد و  گفت : جواب منفیه!اون بچه مال شما نیست .

حاجی روی زمین نشست و سجده شكر به جا آورد((خدایا شكرت كه آبرومو حفظ كردی))

اما...

= اما چی دكتر.

حاجی هنوز از سجده شكرش بلند نشده بود كه دكتر ضربه آخر را فرود آورد.

- آزمایش میگه كه شما .... اصلا توانایی بچه دار شدن رو ندارین !

یعنی چی؟ یعنی چی دكتر من چندتا پسر و دختر دارم .چی داری میگی .

- شما اصلا توانایی بچه دار شدن رو ندارید.چه حالا چه سالهای قبل چون ...

بقیه حرفهای دكتر را نشنید .یكی فریاد زد : خدا بگم چكارت كنه دكتر بنده خدا رو كشتی....

***************

در خانه اش را برای آخرین بار زد.كه باز شدمنیر بانو پشت در بود .صورت درهم شكسته حاجی را كه دید ترسید .اما خوب كه دقت كرد متوجه شدكه شبحی از آن مردی را میبیند كه سالها با هم زندگی كرده بودند.

= چرا منیر بانو ؟‌چرا اینكارو با من كردی؟

منیر بانو مستقیم در چشمهای حاجی نگاه كرد و گفت :

تو بچه دار نمیشدی.دوسال  صبر كردم .اما من هم بچه میخواستم ....

حاجی روبرگرداند و دیگر به آن خانه بازنگشت.

******************

خدااااااااااااااااااااااااااااا!

صدای فریاد گریه آلود حاجی هر شب در خیابانهای شهر طنین می انداخت .بعداز گذشت یك سال مردم شهر دیگر به شنیدن صدایش عادت كرده بودند.


نوشته شده در یکشنبه 11 اردیبهشت 1390 توسط سعید صادقی | نظرات ()


باز هم بهاری تازه از راه رسید .

برای ما اهوازیها البته بهار کمی زودتر خودش را نشان داده است.تا یکی دو هفته دیگر هم باید کولر ها رو روشن کنیم!!

رسم بر این بود که هر سال تبریک بهار رو با شعری از دوست و سرور عزیزم ایرج سالاروند شروع کنم .اما گویا امسال قسمت نشد

سال خوب و خوشی رو برای همه دوستان آرزو میکنم .دلتان به سبزی سبزه عید .


نوشته شده در پنجشنبه 26 اسفند 1389 توسط سعید صادقی | نظرات ()


مجنون :آغاز

اجتناب ناپذیر بود.

بوی گل سرخ همیشه سرنوشت آن عشق نافرجام را به یاد دكتر خیری می آورد. دكتر احمد خیری آن روزصبح مثل همیشه وارد اتاق تشریح پزشكی قانونی شد .اما وقتی در را باز كرد به جای بوی آشناو تند فرم آلدیید اتاق تشریح با شگفتی متوجه شد كه تمام اتاق بوی گل سرخ میدهد.دانشجوی سال آخر پزشكی كه روی صندلیش مشغول چرت زدن بود به محض ورود دكتر از جا پرید و به نشانه خوشامد گویی نیشش را تا بنا گوش بازكرد.

سلام دكتر.

دكتر بی توجه به او نگاهش را در اتاق گرداند و آهسته بو كشید: اینجا ... یه بویی میاد؟

دانشجو دماغش را با صدا بالا كشید و گفت : من سرما خوردم دكتر .بویی احساس نمیكنم. دیشب جلوی كولر خوابیده بودم...

دكتر حرفش را قطع كرد و گفت: مورد امروز چیه؟

دانشجو باناخرسندی از قطع شدن حرفش غروغر كرد :

متوفی  یك مردسی و چند ساله است (احتمالا) كه داخل قبرستون بالای سر یه قبر پیداش كردن.نشانه های تزریق در بازوهاش مشاهده نمیشه .كبودی وآثار ضرب و جرح هم نداره .نشانه خفگی دور گردن مشاهده نمیشه .بایدگفت همون طور كه خوابیده بوده به قول پدرم (( به مرگ خدایی))مرده.قاضی دستور كالبد شكافی داده تا علت مرگ مشخص بشه . هنوز هیچ  كسی اونو شناسایی نكرده و مجهول الهویه است ...

دكتر بالای سر جسد كه روی تخت پزشكی قانونی قرار داشت رفت وپارچه سفید را كنار زد.بوی گل سرخ واضح و مشخص از جسد به مشام میرسید.طی چندین سال خدمتش جسد های زیادی را كالبد شكافی كرده بود .اما وجه مشترك همه آنها در این بود كه بوی سرد و حال به هم زن داروی فرمالدیید رامیدادند . فقط در یك مورد جسد مردی كه با گاز خودكشی كرده بود چنان بوی گاز میداد كه دكتر میترسید به محض تماس چاقو با بدنش كل اتاق منفجر شود . متوفی چنان راحت چشمهایش را بسته بود كه به نظر میرسید ممكن است هر لحظه بیدار شود .دكتر یادش آمد كه بار اولی كه یك جسد را كالبد شكافی میكرداز این ترسیده بود كه ناگهان جسد زنده شودو چاقوی جراحی اور ا از دستش بگیردودر حالی كه از پهلویش خون می چكد  با چشمهایی خون گرفته فریاد بزند  :(چیكار داری میكنی!)

شروع كنیم؟

دكتربا شنیدن صدای دانشجو یكه خورد .اما سعی كرد به خودش مسلط شود. (چاقو!)

 دستكش لاتكس جراحی را به دست كردوچاقو را گرفت .هر بار كه برای تشریح چاقو به دست میگرفت دستش میلرزید و سعی میكرد ابتدا دستهایش را دور از چشم دستیارش كمی تكان بدهدتا لرزش آنها معلوم نشود.  ( سه انگشت رو در مسیر برش چاقو قرار میدین و بدن رو با دست میگیرین بعد با دست راستتون چاقو رو به صورت مایل شكاف میدین.)موقع كالبد شكافی آموزشهای استاد جراحی در گوشش طنین می انداخت.( نترسید ! اون شما رو گاز نمیگیره. قبلا همه این كارها روكرده! خانم ها با دقت به جسد نگاه كنن .اینجا میشه نكات ظریف بدن یك مرده رو دید!) دانشجوهای دختر با ماسكهای سفید روی صورتشان قرمز میشدند و بعضی ها از خنده غش و ضعف میرفتند. ......

قسمتهایی از كبد و كلیه و نمونه خون برداشته و در ظرف های مخصوص برای تشخیص سم شناسی گذاشته شد. بوی گل سرخ دكتر را گیج كرده بود.بو از سمت چپ سینه جسد بیشتر به مشام میرسید.ناخودآگاه چاقو را به روی سمت چپ سینه كشید و آنرا باز كرد.((چیكار میكنید دكتر؟)).((ساكت شو))((اما ..))دكتر با خشم به دانشجوی پزشكی كه ترسیده ومتحیر او را نگاه میكرد خیره شد و گفت :(( یه كلمه دیگه حرف بزنی از اتاق بیرونت میكنم )).دانشجو لال شدو كمی عقب رفت .دكتر با دقت لایه لایه سینه را باز كردتا به جایی كه قلب قرار داشت رسید......اما...نمیتوانست چیزی را كه میدید باور كند .جسد قلب نداشت!.اما.. به جای قلب گل سرخ بزرگی _دقیقا به اندازه یك قلب سالم_در سینه داشت.رگ های خونی  به گل سرخ متصل بودند  و بوی گیج كننده گل سرخ ....دانشجو ناله ای كرد((تروخدا دكتر!ببندینش .من ...من ..))بعداز حال رفت و گوشه ای دراز به دراز افتاد . دكتر خودش هم نفهمید چكار میكند .گل سرخ را با دقت از رگهای متصل به آن جدا كرد و داخل یك ظرف نمونه انداخت .سریع سینه متوفی را با نخ جراحی دوخت . روپوش جراحی را از تن بیرون آورد .نگاهی به دانشجوی از حال رفته انداخت .ظرف نمونه را داخل نایلن مشكی رنگی گذاشت و با خودش از اتاق بیرون برد .

سعید صادقی /شهریور89

 


نوشته شده در پنجشنبه 11 شهریور 1389 توسط سعید صادقی | نظرات ()


تقدیم به دوست خوبم محمد بیرانوند

اجتناب ناپذیر بود اگر مسافری وارد شهر ما میشد و نمیخواست دریاچه مصنوعی كنار شهر را ببیند .یك جاده ساحلی كمربندی از كنار دریاچه و پارك بزرگی كه به نام آن (كیو)نامیده شده بود میگذشت و هر مسافری كه میخواست از شهر بگذرد باید از آن عبور میكرد .كیو به زبان محلی معنی (كبود ) میداد واین به خاطر آب عمیق و كبود دریاچه بود كه از چشمه بزرگی در كنار آن سرچشمه میگرفت. شاه لوله های بزرگی آب دریاچه را به رودخانه ای درنزدیكی اش متصل میكرد . هر سال زمستان برای اینكه آب یخ نزند  لوله ها را باز میكردند و چند روزی طول میكشید تا آب خالی شود.البته سالها بود كه آب دریاچه خالی نشده بود.روزهای سیزده بدر هر سال كه میرسید مردم شهر ماهی ها ی قرمزعید را كه زنده مانده بودند به داخل دریاچه می انداختند .  هرسال چند نفر-بیشتر سربازهایی كه برای مرخصی شهری از پادگان بیرون می زدند- داخل آب عمیق و كبوددریاچه غرق میشدند .آبی كه بعضی جاهایش با خزه هایی پوشیده بود كه دور پای آدم می پیچید واورا به زیر میكشید. تا اینكه شهرداری دور تا دور دریاچه را نرده كشی كرد .اما با این وجود بعضی ها قسمتهایی از نرده را كنده بودند و ظهرهای تابستان بچه های سر تق و شیطان دور از چشم خانواده تن به آب سرد می دادند .در سمت شرقی دریاچه دو درخت بید مجنون قدیمی و كهنسال بود كه بچه های آبادی فلك الدین كه همان حوالی بود از بالای آنها به داخل آب شیرجه میزدند..... اما ....داستان من درباره دریاچه نیست.

*****************

دخترك چشم آبی بد جور به ماهی شب عیدش عادت كرده بود.آخر این اولین ماهی قرمزی بود كه پدر برایش خریده بود .هر روز كنار تنگ بلور ماهی می نشست ،به پولك های قرمز خوشرنگش خیره میشد و نرمش باله هایش را در آب با لذت تماشا میكرد.با او حرف میزد.از آرزوهایش میگفت و از خوابهایی كه دیده بود .ماهی هم به دیدن او عادت كرده بود و با چشمهای گرد و سیاهش همیشه درب اتاق را نگاه میكرد تا لیلی را ببیند كه با تكه ای نان  در دستهای كوچكش از درب اتاق داخل میشود تا به او غذا بدهد و برایش حرف بزند.تعطیلات عید برای او وخانواده اش كه جایی برای رفتن نداشتند زود گذشت و سیزدهم عید رسید.پدر ماهی را داخل نایلن سفید رنگی انداخت ،كمی آب داخل نایلن ریخت و با نگاه به دخترك فهماند كه بایداز ماهی اش دل بكند.دختر با چشمهایی گریان ماهی را داخل آب دریاچه رها كرد .ماهی از داخل آب جستی زد و بالا پرید ، به سمت دخنرك برگشت و به او نگاه كرد .او هم از دختر دل نمی كند. دختر تا غروب روز سیزدهم كنار آب دریاچه نشست و یكریز با ماهی حرف زد و قول داد كه باز هم پیش او بیاید.شب رسید و دختر با دلی افسرده به همراه خانواده اش دریاچه را ترك كرد.

*****************

سالها گذشت .لیلی  قدكشید و بزرگ شد. بااین حال هر چند روز یكبار به كنار دریاچه می آمد وبا ماهی اش حرف میزداز اتفاقاتی كه برایش می افتاد و كارهایی كه كرده بود و جاهایی كه رفته بود برای ماهی صحبت میكرد.اهالی شهراو را دخترك دیوانه ای فرض میكردند كه با آب دریاچه حرف میزند. ماهی هم دلش به دیدن هر چند روز یكبار او خوش بود و با دیدنش به هوا میپرید و آب را به اطراف می پراكند . شوق دیدن لیلی او را زنده نگه داشته بود . باگذشت سالها ماهی رشدكرد و بزرگتر شد و حالا از همه ماهی های دریاچه بزرگتر بود. وقتی قایقهای تفریحی داخل آب دریاچه حركت میكردند ماهی دور آنها چرخ میزد و با حركت باله هایش برایشان موج درست میكرد و سرنشینان قایق را به وحشت می انداخت. درخشش پولك های قرمزش در آفتاب وقتی در آب كبود دریاچه شنا میكرد بعضی از صیادهای محلی را به طمع انداخت تا شكارش كنند .اما بعد از اینكه قایق هایشان با ضربه دم ماهی داخل آب دریاچه وا‍‍ژگون شد ازصیدش منصرف شدند. شهرت ماهی بزرگ در شهر پیچید و مدتی كه گذشت دیگر كسی جرات نكرد برای قایقرانی و اسكی روی آب به دریاچه برود .طرفداران محیط زیست چند نفر را بصورت دائمی كنار دریاچه به نگهبانی گذاشتند تا مانع از این شوند كه كسی ماهی را صید كند.در شهرداری به خاطر ماهی جلسه ای  اضطراری گرفته شد و تصمیماتی اتخاذ شد كه هیچكدام شهردار را راضی نكرد تا اینكه ..

**************

لیلی 17 سالش شده بود .زیبا و برومند.ابروهایی به هم پیوسته ، چشمهایی به رنگ آبی كبود دریاچه ،‌لبهایی به سرخی شقایقهای وحشی و قامتی به موزونی سرو.خواستگارها یكی یكی سروكله شان پیدا میشد.بقال، شاطر، گله دار،ـ مردهای زن مرده و زن طلاق داده ـ ،پسرهایی كه تازه پشت لبشان سبزشده  بود و به محض دیدن لیلی زمین میخوردند وگریه كنان  یقه ننه هایشان را میگرفتند تا لیلی را برایشان بگیرد ـ انگار لیلی عروسك قشنگی بود كه باید به هر قیمتی مال آنها میشد ـ، سرگروهبانهای تازه درجه گرفته ارتشی كه با لباس نظامی و واكسیل د‍ژبانی!برای خواستگاری می آمدند ،دكترها با لباس دكتری و گوشی آویزان روی سینه (عزیزم اجازه میدین نبضتون رو بگیرم؟) ، مهندس ها  با ماشین حساب كاسیو در دست (مساحت خونه تون چند متره؟)... زیبایی لیلی ورد زبان همه خاله خانباجی های شهر بود.هر زنی آرزوداشت او را برای پسرش به همسری بگیرد.اما لیلی بی توجه به اتفاقاتی كه در اطرافش میگذشت زندگی اش را میكرد.اما از آنجایی كه نمیشود برای تقدیر و سرنوشت حساب و كتابی قائل شد ،یك روز كه لیلی برای سر زدن به ماهی اش كنار دریاچه رفته بود ، قامتی مردانه با چشمهایی نجیب دلش را لرزاند .مرد جوانی كنار آب دریاچه ایستاده بود و به ده ها مرغ دریایی كه برای جمع كردن تكه های نان به دورش جمع شده بودند و از سر و كولش بالا میرفتند غذا میداد .جوان از دریاچه رو برگرداند ، لیلی را دید و محجوبانه لبخند زد:

- سلام .

= سلام !؟

*******************

ماشین گلكاری شده عروس كنار دریاچه ایستاد.لیلی دوان دوان در حالی كه با هر دو دست توری لباس عروسی اش را گرفته بود به كناردریاچه آمد. گل سرخی را كه در دست داشت به داخل آب انداخت.ماهی با چشمهایی نگران اورا دید كه اشك در چشمهان آبیش حلقه زده و دستهایش در دستكشهای سفید از غصه و دلشوره  میلرزد.لیلی شروع به حرف زدن برای ماهی كرد .

ماهی ام! ماهیكم! عزیزم! باوركن نمیدونم چطور بهت بگم ....گفتنش سخته .اما ...باید بهت بگم .من دیگه نمیتونم تو رو ببینم.

ماهی در آب تكانی خورد و باباله هایش موجی بزرگی را به سمت لیلی فرستادكه كفش های سفیدش را خیس كرد.لیلی ادامه داد:

فردا من و شوهرم ازاین شهرمیریم .میریم و من دیگه نمیتونم بیام و تورو ببینم .باور كن خیلی دلم برات تنگ میشه.

داماد كه داخل ماشین نشسته بود حوصله اش سر رفت و بوق را به صدا درآورد:((بیا دیگه!چقدرمعطل میكنی.مردم منتظرن)).لیلی دست در آب سرد دریاچه كرد و انگار ماهی اش را نوازش كند آب را نوازش كرد.

=دوستت دارم ماهیم . خیلی دوس داشتم تو روهم با خودم می بردم اما نمیشه .كاشكی میشد تو رو مث یه گردنبند مروارید به گردنم بندازم.هر چند نتونستم  امشب برای لباس عروسیم  گردنبند مروارید گیر بیارم نمیدونی واسه یه دختر چقدر مهمه شب عروسیش گردنبند داشته باشه.كاشكی تو میتونستی یه دونه گردنبند مروارید بهم بدی .حیف شد!

+ بیا دیگه لیلی!

لیلی با دست بوسه ای برای ماهی فرستاد . دامن توری سفید لباس عروسی اش را بادو دست بالاگرفت تا خیس نشود و رفت .كمی پایین تر كارگرهای شهرداری شیر تخلیه شاه لوله های بزرگ آب را باز میكردندتا آب دریاچه را تخلیه كنند. شهردار، اول صبح دستورش را داده بود.

******************

به محض باز شدن شاه لوله های تخلیه آب ماهی های كوچك و ریزی كه داخل دریاچه بودند خیلی زود راه رودخانه را در پیش گرفتند .اما ماهی لیلی دلش نمیخواست از دریاچه برود .به همین خاطر به سمت لبه سیمانی دریاچه شنا كرد و خودش را به دیواره سیمانی كوبید .زمین لرزید و انگار زلزله شد.لبه سیمانی خرد شد و تكه هایش به اطراف پراكند. صیادانی كه فهمیده بودند آب دریاچه دارد خالی میشود و برای صیدماهیها آمده بودند با دیدن این صحنه پا به فرار گذاشتند.حالاكه آب دریاچه داشت خالی میشد بزرگی ماهی بیشتر به چشم می آمد. حدودا 4 متر بلندی و دوازده متر درازا داشت.دور تا دور دریاچه كه آبش داشت كم وكمتر میشد چرخ میزد و خودش را به دیواره های سیمانی می كوبید . بعد از یك ساعت چرخیدن دور دریاچه ناگهان ماهی باله هایش را به شدت تكان داد و موج بزرگی درست كرد.بعد به یك جست خودش را از دریاچه به بیرون انداخت و روی خودرویی كه كنار دریاچه پارك شده بود افتاد . ماشین مثل یك جعبه مقوایی زیر وزن ماهی له شد. ماهی هوای تازه را با آبشش هایش فرو داد و چشم به اطراف گرداند تا لیلی را ببیند. گل سرخی را كه  لیلی برایش به داخل دریاچه انداخته بود در دهان داشت . بعد رد بوی لیلی را گرفت و درحالی كه باله هایش را روی زمین میكشید در خیابان به راه افتاد.مردم هراسان ازمسیرش فرار میكردند و بچه ها با شادی او را به همدیگر نشان میدادند. ماهی قرمز عظیم الجثه افتان و خیزان رد بوی لیلی را در هوا میگرفت و میرفت. پشت سرش ردیفی از پولكهای سرخ به جا می ماند كه در آفتاب میدرخشیدند .

************

((خوشبخت باشید!)) پدر لیلی صورت عروس و داماد را بوسید.دست لیلی را در دست داماد گذاشت و آنها را به سمت ماشین گل كاری شده عروسی برد. زنها (كل)كشیدند و نوازنده ها نواختند.لیلی با حسرت دستی به گردنش كشید وبا چشمهایی دلربا به داماد نگاه كرد و گفت :گردنبند مروارید!

دامادلبخندی زدو زیر گوشش گفت : ((برات میخرم عزیزم))

صدای جیغ و داد و فریادهایی كه از سر خیابان به گوش رسید آدمهایی را كه برای عروسی آمده بودند ساكت كرد. زنها با دیدن اتفاقی كه داشت می افتاد با چشم های از حدقه درآمده فریاد كشیدند . بعضی ها از هوش رفتند یا سرجایشان بی حركت مثل مجسمه ایستادند.مردها با دستپاچگی به سمت بچه هایشان رفتند و آنها را بغل كردند .ماهی قرمز غول آسا ازابتدای خیابان به طرف محل عروسی می آمد .پوست بدنش آنقدر روی زمین كشیده شده بود كه پاره پاره و خونین بود. به سختی نفس میكشید .آبشش هایش بر اثر تنفس هوای آزاد سیاه و سفت شده بود و چشمهایش كدر اما هنوز گل سرخ لیلی را بین لبهایش داشت. لیلی زیر لب نالید : ماهی ام !

ماهی به سختی جلو و جلو تر آمد تا به چندمتری لیلی رسید. باله هایش را به زحمت تكان داد.گل سرخ از دهانش رها شد و روی زمین افتاد .توانش به آخر رسید.بدنش لرزید و دیگر نتوانست بیشتر از این بایستد .با صدای مهیبی به پهلوبر روی زمین غلتید.ماهی وقتی به روی زمین افتاد ،‌دهانش را باز كرد و ناگهان صدها دانه درشت و سفید مروارید از دهانش بیرون آمد وبرروی سنگفرش خیابان ریخت .مرواریدها روی زمین غلتان آمدند و آمدندتا به زیر پاهای لیلی ریختند. مردم برای جمع كردن مرواریدها هجوم آوردند.لیلی كنار ماهی اش روی زمین نشست و زار زار گریه كرد.

سعید صادقی اردیبهشت89

نوشته شده در یکشنبه 16 خرداد 1389 توسط سعید صادقی | نظرات ()


با سلام خدمت همه دوستانی که در این مدت طولانی من رو از الطاف خودشون بی نصیب نذاشتن.

غرض از نوشتن این سطور اعلام نفسی بود که فعلا در تنگنای قفس سینه  در جریان است و  دمی بر می آید و دمی فرو میرود

و به قول سعدی :((در هر نفسی دو نعمت موجود است و الخ....))

این چند وقت چیزی برای نوشتن نداشتم.احساس میکنم جهان با سرعتی نامحدود به سمت غایت نهایی خودش در حال ره پیمودن است و نوشتن و افزودن چیزی بیش از این را به این زمانه  دون روا نمیدانم.

شاید وقتی دیگر اگر نفس باقی بود و ذوقی که کم کم رو به فنا رفته باز هم توانست از زیر خاکستر های ذهنم جرقه ای بزند و باریکه ای از الهام را به دل خسته ام بتاباند.

پس تا آن زمان درود و دو صد بدرود.

والسلام.سعید صادقی


نوشته شده در سه شنبه 28 اردیبهشت 1389 توسط سعید صادقی | نظرات ()


گاهی وقتها كه حوصله داشته باشم _بیشتر روزهای چهارشنبه_ به كتابخانه عمومی شهر میروم تا ساعتی فارغ از هیاهوی اطرافیانم به مطالعه بپردازم.آخر میدانید خانه ما شلوغ و پر سرو صداست.هر كس از گوشه ای ساز خودش را میزند و البته با بلند ترین صدایی كه میتواند از گلو خارج كند.به همین خاطر خانه ما بیشتر به یك حمام زنانه شبیه است تا محلی برای آسایش.من كمتر میتوانم درخانه مان صحبت كنم چون صدای ضعیف من اصلا در میان آن همه هیاهو شنیدنی نیست.

آن روز پشت میز مورد علاقه ام-جایی دنج در گوشه كتابخانه كه خالی از رفت و آمد است- نشسته بودم و داشتم تاریخ جنگهای صد ساله را مطالعه میكردم.غرق در مطالعه بودم كه یك نفر گوشه پالتو     كهنه ام را كشید.یكه خوردم. وقتی رو برگرداندم دختری را دیدم كه با حالتی معصومانه نگاهم میكرد .موهای طلایی اش را خرگوشی بسته بود و با چشمهای آبی اش به من خیره شده بود.قدش نیم متر بیشتر نبود.‍ژاكت راهراه سبزی پوشیده بود و و شلوار لی رنگ و رو رفته ای به پا داشت.

عینكم رااز روی چشم برداشتم و پرسیدم : خانم كوچولو میشه پالتومو ول كنید؟

پالتو را رها كرد و قدمی به عقب رفت و با حالتی سئوال برانگیز نگاهم كرد.

پرسیدم : خرگوش خانم! هویج میخوای؟

اخم كرد: من خرگوش نیستم.

كتابی را كه زیر بغل زده بود به طرفم دراز كرد و گفت : میشه برام كتاب بخونید؟

چند نفر از كسانی كه داخل كتابخانه مشغول مطالعه بودند با اخم به ما نگاه كردند. صدایم را پایین آوردم وگفتم :اینجا جای مناسبی برای كتاب خوندن واسه یه بچه نیست .

با حالتی مصمم گوشه پالتو را كشید و گفت : پس بریم بیرون .

چند نفر از گوشه و كنار غرولند كردند(ساكت!) (هییسسسس!) .من یكی از اعضای دائمی كتابخانه بودم و دلم نمیخواست دفعه بعد كه به كتابخانه بیایم مسئول آن عذرم را به دلیل ایجاد مزاحمت بخواهد.ناچارا به همراه دخترك از كتابخانه خارج شدم. وقتی روی صندلی پارك نشستیم نگاهی به اطراف پارك انداختم پارك، ساكت و خاموش در بعد از ظهر پاییزی گویی به خواب رفته بود.گوشه وكنار روی نیمكتهای پارك پیرمردهای تنها یا عاشقهای جوان نشسته بودند و هر كدام مشغول كار خود بودند.پیرمردها به آفتاب گرفتن و عاشقها ....زیر لب غر زدم :((خدایا اگه یه نفر منو با این وروجك ببینه چی بهش بگم؟ بهتره بگم خواهر زادمه )) كتاب را از دخترك گرفتم و خواستم شروع به خواندن داستان( بز زنگوله پا) كنم كه دخترك پرسید: شما داشتین چه كتابی میخوندین؟

گفتم : تاریخ جنگ های صد ساله.نوشته ارنست..

پرسید : درباره چیه؟ قصه است؟

گفتم : یه جورایی .البته در مورد جنگهایی كه اتفاق افتاده و اینكه مثلا تو هر جنگ چقدر آدم كشته شده و چه سرزمینایی تصرف شده و یا از دست رفته.و یا اینكه كدوم پادشاه اون یكی رو كشته و مثلا فلان شاه چطور اسیرایی رو كه میگرفته میكشته.مثلا تو یه جنگ ،پادشاه پیروز از هر صد نفر نود ونه نفر رو كور كرده و ...

خوب ،‌طبیعی بود كه گوش مفتی گیر آورده بودم و نمیخواستم فرصت حرف زدن را از خودم بگیرم .شروع به تعریف وقایع جنگها كردم .بی مهابا و یك نفس داشتم پشت سر هم از قتل و آدم كشی حرف میزدم و متوجه نگاه حیرتزده و ترسیده دخترك نبودم.كه ناگهان دختر داد كشید : بسه! دیگه نگید!

ساكت شدم و نگاهش كردم.چهره اش برافروخته و قرمز شده بود.ترس و دل آزردگی را در چشمهای آبی اش دیدم.دستهای كوچكش را روی دوگوش گذاشته بود و با اخم به من نگاه میكرد.من ومنی كردم و گفتم: ببخشید خرگوش كوچولو! بذار ...بذار داستانت رو برات بخونم.

دخترك به یك حركت كتاب را از زیر دستم بیرون كشیدو گفت : ببخشید! فكر نمیكنم شما بتونید برا یه بچه كتاب بخونید!!

با عصبانیت رویش را برگرداند و از من دور شد . موهای خرگوشی اش در آفتاب پاییزی مثل طلا میدرخشید.

 سعید صادقی /29 دی 88


نوشته شده در سه شنبه 29 دی 1388 توسط سعید صادقی | نظرات ()



امروز ظهر زنگ زدم خونه.داشتم با برادرم احوالپرسی میكردم كه یكهوگفت :(( راستی میدونی داوود مرد؟)).گفتم:(( ای داد و بیداد! ))...

داوود پسردایی ام بود.تنها فرزند از اولین زنی كه بعدا دایی ام طلاقش داد. دایی بعدا زن دیگری گرفت كه برایش پنج تا دختر و یك پسر به دنیا آورد.اما زندگی داوود دراین میان به سختی میگذشت.اخلاق دایی خیلی تند و غیر قابل تحمل بود.البته در این میان سیاست های زن دایی كه سعی میكرد به هر نحو داوود را از میدان به در كند بی تاثیر نبود.سالها گذشت و گذشت .داوود بزرگ شد و دختر دایی خودش كه اهل تهران بود را به همسری گرفت . یك روز كه دایی به خانه آمد دید كه داوود اسباب اثاثیه اش را جمع كرده و به همراه زنش از خانه  رفته است. داوود به تهران رفت و خانه ای در محله باقر آباد شهر ری گرفت.جایی كه به منزل مادرش نزدیك بود.البته مادرش خیلی وقت پیش ازدواج كرده بود. داوود زندگی ساده ای را با همسرش شروع كرد. خدا سه دختر به او داد.اما زندگی داشت روی ناخوشش را به او نشان میداد.چند بار شغلش را عوض كرد.سر یك كار نمی توانست بماند. هر كاری را كه شروع میكرد بعد از مدتی یا خودش آن را رها میكرد و یا اخراجش میكردند.داوود معتاد شده بود! دختر بزرگش شوهر كرد و به خانه بخت رفت. بعد از سالها،زنش كه از دست كارهای او جانش به لب رسیده بود طلاق گرفت و بچه ها را هم با خود برد و بعد ازمدتی به عقد مرد مسنی درآمد .دایی از حال و روز داوود با خبر بود اما كاری برایش نمیكرد.یك روز داوود از تهران برگشت.قیافه اش پیر و نحیف شده بود و موهایش سفید.بیشتر دندانهای ریخته و سیاه شده بود.تمام روز گوشه خانه می نشست و سیگار میكشید.دایی میدانست داود به شهر آمده اما از او سراغی نمیگرفت.یك روز داوود به سراغ پدرش رفت و سهم الارثش را طلب كرد.استدلالش این بود:(( من الان به این پول احتیاج دارم.شما حق ارث منو بدین من رضایت میدم كه بعد از مرگ شما یك ریال هم  ارث نخوام)).دایی هم از خدا خواسته صد هزار تومان به او داد و بعد از گرفتن امضا روی یك برگ كاغذ از خانه بیرونش كرد. داود در كهریزك كارتن خواب شد.گاهی وقتها كه مادرم به تهران میرفت به سراغش میرفت و مقداری پول برای گذران زندگی به او میداد. اما این زمستان آخرین زمستان زندگی داوود بود...دیشب مادرم به همراه دوتا از خواهر های ناتنی اش برای مراسم تدفین  او به تهران رفته اند.هر چند به جز زن و دختر هایش و چند تا فامیل تهرانی فكر نكنم كس دیگری برای دفن او آمده باشد.داوود باتمام بدبختی هایی كه در زندگی كشید الان زیر خاك راحت خوابیده است. دردهایش دیگر تمام شد .لا اقل در این دنیا .آن دنیا راهم خدا میداند و بس .دایی سالم و سرحال و زنده است.زن دایی چند سال پیش مرد .پسردایی دیگرم كه از زن دومش بودهم چند سال پیش فوت كرد.حالا دایی مانده است و پنج تا دختر كه چهار تایشان شوهر كرده وبه خانه بخت رفته اند.نمیدانم دایی اصلا ته ته وجدانش خودش را ملامت می كند یا نه ؟ شاید اگر داوود رازیر بال و پرخودش میگرفت الان در سن 44سالگی هنوز داود زنده بود.


نوشته شده در شنبه 5 دی 1388 توسط سعید صادقی | نظرات ()


سلام داداش سعید!

کجایی ؟ نیستی ؟ آب شدی رفتی تو زمین! نکنه راس راسی رفتی تو زمین؟ پس اگه هنوزم اونجایی جون خودت یه سراغی از لیلی واسه من بگیر.بپرس اون زیر زیرا سردش نیست؟ جاش راحته؟...دلش برام تنگ نشده؟... منم دلم میخاد بیام اونجا.اما نمیشه.از ننه ام پرسیدم چه جور میشه برم پیش لیلی .گفت:((مگه بمیری تا منم از دستت راحت بشم!)) اما من هر کاری کردم نمردم. یه روز رفتم واز بالای اون کوه بزرگه هست که پایینش یه آبشار داره  ؟ خودمو پرت کردم پایین .اولش خیلی تند اومدم .بعد کم کم یواش شد ..یهو دیدم روی زمین نشستم .عین یه گربه که از هر طرف بندازیش چهارچنگولی پایین میاد.به باقر دوغی گفتم. داد زد(( از بس که سبک مغزی! )) اما من آخرش نفهمیدم سبک مغزی چه ربطی به مردن داره.یه بار خودموانداختم زیر یه ماشین ارتشی-آخه ننه ام بیشتر وقتا نفرینم میکرد (الهی بری زیر یه ماشین ارتشی که پول خونت رو هم ندن!)- اما سپر ماشینه خراب شد و راننده اش اومد پایین و منویه فصل کتک محکم  پدر و مادر دار زد!طناب خریدم که خودمو خفه کنم اما طنابه پاره شد.از بس که نازک بود. خلاصه هر کار کردم نمردم.یه روز داشتم  تو کوچه واسه خودم راه میرفتم که یه پیرمرد جلوم درقی خورد زمین و نفسش بند رفت.رفتم بالا سرش  ...ناله میکرد ...پسرم دارم میمیرم....دارم میمیرم...گفتم : خوش به حالت عمو.خوش به سعادتت ! کاش اینو نگفته بودم.همچین با عصا مالوندتو سرم که نزدیک بودمن به جاش بمیرم .بعدش ترو فرز از جا بلند شد و همینطور که یک ریز به من فحش میداد  راهشو گرفت و رفت .انگار نه انگار که ... پشت سرش داد کشیدم : آهای عمو کجا؟ بیا بمیر دیگه !...بعدش فلنگو بستم چون داشت به طرفم حمله میکرد.آخه میدونی  ..باقر دوغی نبود که با یه پاره آجر بشه قضیه رو ختم به خیر کرد.یه پیرمرد فکسنی بود!

اینارو که برات نوشتم فکر نکن خودم نوشتم ها! اینو نصیر پسر خاتون خانم برام نوشته .خودشم از اولش تا آخرش هر هر خندیده.اگه چیز دیگه ای نوشته بود بهم بگو تا به خدمتش برسم.اینو بنویس! .... نه اینو ننویس... مث اینکه هوس پاره آجر کردی ؟...وایسا....


نوشته شده در شنبه 14 آذر 1388 توسط سعید صادقی | نظرات ()


آقا ما اومدیم بگیم که فعلا زنده بوده و هنوز کماکان به تلف کردن اکسیژن و آلوده کردن لایه ازن ادامه میدیم!!

و معنی و مقصود آن این است که کماکان مطلبی برای نوشتن نداشته و فقط محض خالی نبودن عریضه این پست ایجاد گردیده و ارزش مالی ، معنوی، حقوقی،اسنادی ادبی و....دیگری ندارد.

این گواهی به درخواست آقای سعید صادقی صادر شده و ارزش دیگری ندارد!!


نوشته شده در شنبه 23 آبان 1388 توسط سعید صادقی | نظرات ()


وقتی مج 114  به دهانه غار رسید نفسی به راحتی از سینه كشید.دست راستش را روی زانوی آسیب دیده اش گذاشت و اخم هایش را در هم فرو برد.از جراحت زانویش خون می آمد و روی برفهای مسیر دشت تا غار را ردی از خون نشاندار كرده بود. زیر لب گفت :

((اصلا خوب نیست!نه .اصلا خوب نیست .))لنگ لنگان در حالی كه به اسلحه لیزری اش تكیه داده بود وارد غار شد.درب اتوماتیك با اسكن چشمش اورا شناسایی كرد و باز شد. لیل 113 (همسرش) به محض دیدن اوبا عجله به طرفش آمد و كمكش كرد كه روی تخت دراز بكشد.

- مرد چی شده ؟ چرا زخمی شدی؟

+ وقتی داشتم از گذرگاه كساندرا رد میشدم خودرو برفی لیز خورد  و از دره پرت شد پایین. خودم هم از خودرو افتادم بیرون و زخمی شدم. همیشه این احتمال رومیدادم.با برفی كه رو زمین نشسته و بسته شدن جاده ها ... بگذریم .این هفتمین روزیه كه نتونستم چیزی شكار كنم .خودور هم از بین رفت.ذخیره غذایی مون رو به اتمامه .علم من در این زمینه به بن بست رسیده .باید كاری كرد.

لیل 113 با مهربانی به مج 114 نگاه كرد.از زمانی كه ازداخل لوله آزمایشگاه بیرون آمده بود تا این حد به كسی یا چیزی وابسته نشده بود. انتخاب آن دو بر اساس خصوصیات ژ ‍نی همسانی بود كه كنفدراسیون در نظر گرفته بود تا آنها بتوانند در كنار هم به عنوان همكار و شریك زندگی كار كنند .  سالها با هم در زمینه زندگی در شرایط بمباران اتمی تحقیق و مطالعه كرده بودند و حالا عملا داشتند این شرایط را تجربه میكردند.شش ماه قبل زمین درگیر یك جنگ اتمی شده بود و 95 درصد اهالی زمین از بین رفته بودند. بقیه اهالی درواحد های جداگانه و دور از هم در شرایط قرنطینه به سر میبردند تا دوره بمباران اتمی تمام شود.بر اثر بمباران اتمی ابر سیاهی دور تا دور زمین را فرا گرفته بود و مانع از رسیدن نور خورشید به زمین میشد .این امر باعث شده بود زمین سرد و منجمد شود . غار دو سال قبل از بمباران ساخته شده بود.از زمان اتمام ساخت غار مج 114 و لیل 113 به همراه دو فرزندی كه فدراسیون برایشان درنظر گرفته بود یك پسر و یك دختر 12 و 13 ساله  به نامهای مج 116 و لیل 115- د رغار زندگی میكردند .در زمان وقوع جنگ هسته ای آنها در غار بودند و از خطر مرگ نجات پیدا كردند.با گذ شت شش ماه از وقوع حادثه دیگر شماره های هم از یادشان رفته بودو همدیگر را (مرد، زن ،پسر و دختر ) صدا میكردند.

مج 114 ا زصفحه مانیتوری كه بیرون غار را نشان میداد به پسر و دختر نگاه كرد كه داشتند روی سطح یخزده دریاچه ای كه در دامنه كوه بود با هم بازی میكردند. بچه ها گوی لیزری درخشانی را با راكتهایی كه در دست داشتندبه طرف هم پرتاب میكردند . در اطرافشان سگ مكانیكی كوچكی كه مج 114  برای سرگرمی بچه ها ساخته بود جست و خیز میكرد و سعی میكرد با پریدن به هوا گوی درخشان را بگیرد .گهگاه كه موفق میشد پارس خشداری از خود بیرون میداد و گوی را به سمت یكی از بچه ها می انداخت .مج 114 با خود اندیشید : سیستم صوتی اش ایراد داره ! صداش خش دارشده .باید تعمیرش كنم.

یك ساعت دیگر بازی بچه ها تمام میشد و آنها خسته و گرسنه برمیگشتند.اما دیگر چیزی برای خوردن باقی نمانده بود.

لیل 113 با مهربانی دستی به شانه مج 114 گذاشت و او را از خیال بیرون آورد . مثل یك پرستار دوره دیده شلوار مرد را از ناحیه ای كه زخمی شده بود با قیچی لیزری برید و شروع به سوزاندن رگهای بریده شده و زخمی با نور صورتی رنگ كرد. مرد با خود فكركرد:(( داخل دانشگاه فناوری به ما میگفتند نور صورتی باعث تحریك اشتها و بیشتر غذا خوردن انسان میشه!))با این فكر دلش از گرسنگی ضعف رفت و صدای شكمش بلند شد. بوی سوختگی برایش مثل بوی كباب بود.آب دهانش را به سختی پایین داد و به چشمهای آبی رنگ لیل 113 خیره شد .لیل 113 لبخندی زد.لبش را آهسته گزید و بدون اینكه به صورت مرد نگاه كند  درحالی كه داشت زخم مرد را می بست گفت:(( تو زخمی شدی و نمیتونی برای شكار بری بیرون .پس وظیفه منه كه غذای تیم ر و تامین كنم.)) نگاه مصممی به مرد انداخت وادامه داد : (( من كارمو خوب بلدم.مطمئن باش موفق میشیم )).مرد نگاهی از سر حق شناسی به زن انداخت.دست زن را در دست گرفت، لبخندی بر لب آورد  و گفت :(( ممنون زن .دنیای آینده به تو افتخار میكنه! )).

****************************

غذای تیم دو هفته توسط زن تامین شد. در این مدت بچه ها لیل 113 را ندیدند و هر وقت از مرد درباره زن سئوال می كردند میگفت كه برای شكار بیرون رفته و هنوز برنگشته است .بچه ها تمام روز را به بازی كردن میگذراندند و شب برای غذا خوردن به غار می آمدند و بعد از غذا به خواب میرفتند.ابرهای تیره آسمان كم كم از بین میرفت و نور خورشید زمین را داشت گرم میكرد . مقدار زیادی از برفها آب شده بود. گویی پس از یك زمستان طولانی بهار دوباره از راه میرسید. جراحت پای مرد خوب شده بود و دو هفته استراحت قوای رفته را به او برگردانید. روز چهاردهم بعد از اینكه سفارشهای لازم را به هر دو كرد برای شكار از غار خارج شد.آن روز پسر كمی تب داشت و در غار دراز كشیده بود و دختر هم برای مراقبت از او در غار ماند. ساعتی گذشت.پسر تشنه اش شد و از دختر خواست برایش از محفظه سردخانه آب بیاورد.دختر سلانه سلانه به طرف سردخانه رفت و درب سردخانه را باز كرد .... ناگهان چشمهایش از وحشت گشاد شدند و زبانش بند آمد .چیزی از داخل سردخانه بیرون افتاد و غلتید و غلتید تا به كنار تخت پسر رسید. پسر نگاهی به پایین انداخت و سر بریده لیل 113 را دید كه با چشمهای آبی مصمم و مهربانی كه یخزده بودند به او نگاه می كند! صدای جیغ گوشخراش دختر در غار طنین انداخت .

سعید صادقی /3 مهر 88

 

 

 

 


نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر 1388 توسط سعید صادقی | نظرات ()


(تعداد کل صفحات:2)      1   2